باغ  خدا چوب خدا

مردی در یک باغ درخت خرما را با شدت ‌تکان می‌داد و بر زمین می‌ریخت. صاحب باغ آمد و گفت ای مرد احمق! چرا این کار را می‌کنی؟ دزد گفت: چه اشکالی دارد؟ بنده خدا از باغ خدا خرمایی را بخورد و ببرد که خدا به او روزی کرده است. چرا بر سفره گسترده نعمتهای خداوند حسادت می‌کنی؟ صاحب باغ به غلامش گفت: آهای غلام! آن طناب را بیاور تا جواب این مردک را بدهم. آنگاه دزد را گرفتند و محکم بر درخت بستند و با چوب بر ساق پا و پشت او می‌زد. دزد فریاد برآورد، از خدا شرم کن. چرا می‌زنی؟ مرا می‌کشی. صاحب باغ گفت : این بنده خدا با چوب خدا در باغ خدا بر پشت خدا می‌زند. من اراده‌ای ندارم کار، کار خداست. دزد که به جبر اعتقاد داشت گفت: من اعتقاد به جبر را ترک کردم تو راست می‌گویی ای مرد بزرگوار نزن. برجهان جبر حاکم نیست بلکه اختیار است اختیار است اختیار.

مرگ

ای خنک آن را که پیش از مرگ مرد

یعنی او از اصل این زر بوی برد

 مـرگ تبدیلـی که در نـــوری روی

 نه چنان مـرگی که در گـوری روی

مثنوی

سعدی- به مناسبت اول اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی - به قلم استاد حاج ناصر جامی الاحمدی-

اگرچه اواخر دیماه است وفصل زمستان،اما گرمای محبت دوستان موافق ، سردی زمستان و رنج سفر را مطبوع می سازد و خوشآیند.از شب گذشته بارانی ملایم درحال ریزش است ،  مدتی نه چندان طولانی را در پارکینگ جنب آرامگاه سعدی ، در خودروها می مانیم ، باران بند می آید وابرها پراکنده می شوند. فضای لاجوردی آسمان ، شفاف است و دلربا . می توان زیبایی انعکاس آنرا بر گنبد آرامگاه شیخ به خوبی دید.

ادامه نوشته

سال نو مبارک

بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد

نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد

صبوح آمد صبوح آمد صبوح راح و روح آمد

خرامان ساقی مه رو به ایثار عقار آمد

صفا آمد صفا آمد که سنگ و ریگ روشن شد

شفا آمد شفا آمد شفای هر نزار آمد

حبیب آمد حبیب آمد به دلداری مشتاقان

طبیب آمد طبیب آمد طبیب هوشیار آمد

سماع آمد سماع آمد سماع بی‌صداع آمد

وصال آمد وصال آمد وصال پایدار آمد

ربیع آمد ربیع آمد ربیع بس بدیع آمد

شقایق‌ها و ریحان‌ها و لاله خوش عذار آمد

کسی آمد کسی آمد که ناکس زو کسی گردد

مهی آمد مهی آمد که دفع هر غبار آمد

دلی آمد دلی آمد که دل‌ها را بخنداند

میی آمد میی آمد که دفع هر خمار آمد

کفی آمد کفی آمد که دریا در از او یابد

شهی آمد شهی آمد که جان هر دیار آمد

کجا آمد کجا آمد کز این جا خود نرفتست او

ولیکن چشم گه آگاه و گه بی‌اعتبار آمد

ببندم چشم و گویم شد گشایم گویم او آمد

و او در خواب و بیداری قرین و یار غار آمد

کنون ناطق خمش گردد کنون خامش به نطق آید

رها کن حرف بشمرده که حرف بی‌شمار آمد

عید فطر بر همه ی عزیزان مبارک باد

عيد آمد و ما خانه ي خود را نتكانديم
گردي نسترديم و غباري نستانديم
ديديم كه در كسوت بخت آمده این عید
از بيدلي آن را زدر خانه برآنديم
هر جا گذري غلغله ي شادي و شور است
ما آتش اندوه به آبي ننشانديم
آفاق پر از پيك و پيام است، ولي ما
پيكي ندوانديم و پيامي نرسانديم
احباب كهن را نه يكي نامه بداديم
و اصحاب جوان را نه يكي بوسه ستانديم
من دانم و غمگين دلت، اي خسته كبوتر
سالي سپري گشت و ترا ما نپرانديم
صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند
ما اين خرك لنگ زجويي نجهانديم
ماننده افسونزدگان، ره به حقيقت
بستيم و جز افسانه ي بيهوده نخوانديم
از نه خم گردون بگذشتند حريفان
مسكين من و دل در خم يك زاويه مانديم
طوفان بتكاند مگر "اميد" كه صد بار
عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم


مهدي اخوان ثالث

به دنبال خدا نگرد...

به دنبال خدا نگرد...

خدا در بیا بانهای خالی از انسان نیست ...

خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست ...

خدا در مسیری است که به تنهایی آن را سپری می کنی نیست ....

خدا آنجا نیست ...

به دنبالش نگرد.

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست.

در قلبی است که برای تو می تپد ...

خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد ...

خدا آنجاست ...

خدا در خانه ای است که تنهایی در آنجا نیست ، در جمع عزیز ترین هایت است ...

خدا در دستی است که به یاری می گیری ...

در قلبی است که شاد می کنی ...

در لبخندی است که به لب می نشانی ...

خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست ...

لا به لای کتاب های کهنه نیست...

این قدر نگرد.

گشتنت زمانی است که هدر می دهی ...

زمانی که می تواند بهترین ثانیه ها باشد.

غزلی شورانگیز از مولانا  و توضیحی بر آن به بهانه ی آغاز بهار -سمیع رفیع

غزلي از مولاناي بلخ را انتخاب نموده ام و میخواهم كه در بارهء اين غزل چند سطري بنويسم.

شمس بي خبر ناپديد ميشود و مشام جان مولانا از رايحهء لطف او محروم ميماند. مولانا علاقه و نياز روحاني به شمس داشت، وقتي اطلاع حاصل ميكند كه ( صنم گريز پا اش ) ، بعد از اين همه فراق كه حتي مولانا را تا سرحد جنون كشانيده بود، به قونيه ميرسد، اين غزل را كه آغاز بهار است، ميسرايد. به باغ جانش مژده ميدهد كه بوي بهار و حلاوت نسيم بهاري از جانب شمس ميرسد. بوي بهاريكه باغ جان مولانا را سرسبز و تازه ميسازد.

ادامه نوشته

فر ارسیدن سال نو را به همه ی دوستان و عزیزان گرامی تبریک عرض میکنم

بهار آمد ، بهار جان جهان / غزلی از مولانا

"بهار جهان "

باز بنفشه رسید ، جانب سوسن دُوْتا

باز گل لعل پوش ، می‌بدراند قبا

بازرسیدند شاد، زان سوی عالم چو باد

مست و خرامان و خوش ، سبزقبایان ما

ادامه نوشته

شعر زیبا با موضوع پاییزاز مولانا

 

ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان
بر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان بنگر نشان

ادامه نوشته

او کیست؟

او كيست كه رداي سفيد پوشيده وبر بلنداي قله با صلابت ايستاده.اوكيست ؟كه بر بلنداي كوه عرفان هميشه مقيم بوده وهست.اوانسانيست از جنس ما در ظاهر اما جنس او نيمي زميني است ونيم ديگر آسماني او فرياد ميدارد كه من از تبار عشقم ....
ادامه نوشته

کوزه گر -قاسمی نژاد

كوزه گر مدتها بود كه به دنبال خاك مرغوبي مي گشت ،اما مي خواست تمام هنرش را به خرج دهد وزيباترين ظروفي را كه تا حالا كسي مثل آن را نديده ودر خانه هيچ كسي نظير آن وجود ندارد را خلق كند.به او گفتم :...
ادامه نوشته

سال نو بر همه دوستان  و همراهان مبارک باد

بیا ای گل تر از گل ها

به لب آمد زهجرت دیگر ای جانان من جانم

بیا دوری مکن زین بیش و بیش از این مرنجانم

پرستو از سفر برگشت و گل خندید و عید آمد

همه در باغ و بستانند و من در خانه زندانم

مکن تاخیر آگر اندیشه  دیدار من داری

که نوروز است و روزی زین مناسب تر نمی دانم

بیا در سال نو با من صمیمی باش تا من هم

هوادارت چنان باشم که هستم با دو چشمانم

شبی ای گل تر از گل ها بیا مهمان من شو تا

تو را چون جانگرامی دارم و بردیده بنشانم

زمن ای کرده جا در جان تمام هستیم بستان

ولی بگذار لبخندی به جایش از تو بستانم

شب عید است و مردم از حلول سال نو نو خندان

من اندر حسرت سالی که از کف داده گریانم

تو بی«طالب »توانی زیست شکی نیست اما من

خدا میداند ای زیبا که روزی بی تو نتوانم

شعر از شاعر محلی سرای جنوب "شهر خشت" سید طالب هاشمی است در آن سالها که در بوشهر مهربان بودم خوشبختانه بارها در شب شعر ها ایشان را ملاقات کردم اما شوربختانه دوستی دست نداد!!!!

عالم بزرگ ،محمد بن جریر طبری ×××××××××××به قلم استاد ملک الشعرا محمد تقی بهار

عالم بزرگ ،محمد بن جریر طبری

      در قرنی که ابو جعفر محمد بن جریر از شهر آمل مازندران طلوع کرده وعالم اسلام را به وجود خویش آرایش داده است ،یعنی در اواخر قرن سوم واوایل قرن چهارم ،علوم دینی ،مانند :فقه وحدیث وکلام وقرائت وتفسیر ،روی به کمال نهاده وائمه واستادان بزرگ ظهور کرده بودند ودر هر شهر وقریه ،شیخی فقیه ،ومحدثی استاد ومفسری نامی و…مجالس درس ومحافل افاده واستقاضه باز نموده ،ودر هر بازار ،وراقان یعنی کتابنویسان وکتابفروشان  ماهر وبا سواد به استکتاب وتدوین وتوزیع کتبی که از زیر دست اساتید خارج شده ،مشغول یودند ؛علوم تاریخ واخبار عرب وعجم وعلم انساب ورجال نیز پایه ومایه کاملی پذیرفته ودر ردیف سایر علوم قرار گرفته بود .

ادامه نوشته

پنج شنبه های نورانی رمضان ----------تقدیم به استاد جامی الاحمدی

پنج شنبه های نورانی رمضان

...پرنده ی خوش نوای لحظه های بحرانی روح من، باز هم برایم راه راست را بنواز و شوری  به پا کن ، سمرقند تنهایی ام را پر از شهد های ناب کن ، شرافت بخارا را عمیق تر معنا کن ، کوچه های بلخ را با جام وجودت جلالی تازه بخش و خراسان خیالم را وسعتی جاودانه تا یک دنیا دانایی را بتواند درک کند...

 

ادامه نوشته

کارکرد های اجتماعی عید قربان----------------------------------------استاد سعید جامی

اين نوشتار سعي دارد به برخي از كاركردهاي جامعه شناختي عيد قربان به عنوان يكي از بزرگترين اعياد اسلامي بپردازد و اينكه چگونه اين عيد سعيد تأثيرات مثبتي را در جامعه امروزي به همراه دارد .

ادامه نوشته

شیخ جام و خواجه شیراز                                               ر.غوریانی

مقدمه:

    قطع نظر از افسانه ها، هيچ سند قاطعي كه حكايت از سر سپردگي حافظ به يك پير (مرشد-شيخ) واقعي؛ يعني مشايخ طربقت داشته باشد در دست نيست . اما سخن از پير و مرشد و خضر و دليل راه و نظاير آن در ديوان خواجه بسيار است :

              در بيابان فنا گم شدن آخر تا كي             ره بپرسيم مگر پي به مهمات بريم

و اين نشان دهنده اين مطلب است كه حافظ نيز معتقد به پيري راستين است تا راه را بنماياند و مسير را هموارتر سازد.

ادامه نوشته

داستان گاو

 

     فيلسوفي همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در يک جنگل بودند و درباره ي اهميت ملاقات هاي غيرمنتظره  گفتگو مي کردند. بر طبق گفته هاي "استاد" تمامي چيز هايي که در مقابل ما قرار دارند به ما "فرصت يادگيري" و يا "آموزش دادن" را مي دهند. در اين لحظه بود که به درگاه و دروازه محلي رسيدند که عليرغم آنکه در مکان بسيار مناسب واقع شده بود، ولي ظاهري بسيار حقيرانه داشت. شاگرد گفت: "اين مکان را ببينيد. شما حق داشتيد. من در اينجا اين را آموختم که بسياري از مردم، در بهشت بسر مي بردند، اما متوجه آن نيستند و همچنان در شرايطي بسيار بد و محقرانه زندگي مي کنند."

برداشتي از داستان گــاو، اثر : "پائولو كوئيلو"   http://wwww.sttu.ac.ir/amozesh/index.php?option=com_content&view=article&id=75&Itemid=111

 

ادامه نوشته

عیدانه تقدیم به استاد حاج ناصر جامی الاحمدی به پاس تمام مهربانی ها

 

عیدانه

بیا ای  یار رعنایم  ز پیشانی گره وا کن

سفیر عید می آید دمی بنشین تماشا کن

زشور عید می رقصند تمام مردم این شهر

 تو هم گرعیش میخواهی بیادستی ببالا کن

عید امد و عید امد

دلی چون آینه داردکسی که سجده میکارد

بیا یکدم درآن بنگرنهانت راتو پیدا کن

صلاﺓ عید بر پاشد گلابی زن به اندامت

به گرمای وجود خود قیامت را توبرپاکن

بده دست محبّت رابه دست آرزومندی

بقای نام گرخواهی به احسانش مسّما کن

به شبهای عزیزقدراگرشستی روانت را

بیا قدرش بدان جانا تو با مردم مدارا کن

رهاکن رخت بد بینی که عیدفطرمی آید

لباسی تازه ای میپوش دلت مانند دریا کن

دهانی پرشکرداری  مزن نیش زبانت را

تو جام   تلخ دنیا  را زکندویت  گواراکن

اگردلداده ی حقّی بدست آوردل زاری

بنه برزخم اومرهم به لبخندی دلش وا کن

غنیمت دار ای هاتف دمی اندر بر یاران

توکزفردا نه ای آگه به فردا فکرفردا کن؟    

                                                 استاد سالاری به مناسبت  عید فطر 89

بید مجنون  ××××××××××××××××××××××××××××××××××××××  ر.غوریانی

   به ياد دوست و همسفر عزيزمان جناب مهندس، خلبان ابراهيمي كه پرواز بلند خود را چه زود هنگام آغاز نمود دوستي كه شب هاي مثنوي با وجودش سرشار از شادي و سرور بود و لبخند هميشگي اش نويد دهنده ي رضايت بود و زندگي، روحش شاد و خداوند رحمتش كند.

  

بید مجنون   

   صبح زود همه درختان از خواب برخاستند لب های همه پر از خنده و شادی بود و چشمانشان پر از مهربانی چنان با لذت به هم نگاه می کردند که انگار مدت هاست از همدیگر را ندیده اند . درختان این باغ  از مدت ها پیش در کنار هم زندگی می کردند و به و جود همدیگر عادت کرده بودند البته نه مثل انسان ها که وقتی به همدیگه عادت می کنند همدیگر را نمی بینند درختان عادت کرده بودند که بدون هم و بی خبر از هم نباشند .

ادامه نوشته