"شاید بتوان گفت،هیچ شاعر و نویسنده ای در تاریخ زبان و ادبیات فارسی ، به اندازه سعدی بر زبان و طرز تعبیر و تحریر فارسی زبانان حکومت نداشته است، امروز هم بقایای این نفوذ و تاثیر و نوشته در مردم باقی است.این ویژگی به دوسبب است : یکی جامعیت اندیشه ها و مفاهیم و مضامین ونیز استواری و شیرینی وسادگی و روانی و موزونی سخن سعدی، دیگر رواج شگفت آور آثار وی از زمان حیات او تا عصر حاضر که این رواج  و حسن قبول ، خود نتیجه ویژگی نخستین است."

(چشمه روشن –  دکتریوسفی- انتشارات علمی . ص245)

 اگرچه اواخر دیماه است و فصل زمستان ، اما گرمای محبت دوستان موافق ، سردی زمستان و رنج سفر را مطبوع می سازد و خوشآیند. ازشب گذشته بارانی ملایم درحال ریزش است ، مدتی نه چندان طولانی را در پارکینگ جنب آرامگاه سعدی ،درخودروها می مانیم ، باران بند می آید وابرها پراکنده می شوند. فضای لاجوردی آسمان ، شفاف است ودلربا .می توان زیبایی انعکاس آنرا برگنبد آرامگاه شیخ به خوبی دید.لحظاتی بعد خورشید درآسمان خودنمایی می کند ، اما قبله ما را خورشیدی دیگر است ، گویی همه پدیده ها دست به دست هم داده اند ، هوا، گلها و درختان مرکبات محوطه ، تا درختان سربه فلک کشیده سرو ، فضایی را فراهم آورده اند ، تا ما حضور گرما بخش شیخ را هر چه بیشتر دریابیم . بسیاری از همراهان هنوز باورشان نیست ، که چه زود آن همه برف وسرما و یخبندان جاده ها را ، آن مسافت هزار وششصد کیلومتر را درنوردیده اند، و اکنون درجوار استاد سخن ، استاد اخلاق ،استاد عشق و سفر ایستاده اند ، وقتی حضوری دست دهد ،همه چیز برجای خویش است ، آنهم درکمال زیبایی وایده ال آنطور که می خواهی و می بایست باشد.هنوز ازآمد وشد زائران و بازدید کنندگان خبری نیست ، باران طولانی همه راغافلگیر کرده است . گویی همه جا را شسته اند وآب زده اند ، که دوستان وعاشقان سعدی از راه می رسند ، این بزرگواری وکمال روح سعدی ومقام ارجمند اوست.

   آنها که در دوران حیات خویش بزرگوارند وصاحب معرفت ، درزمان ممات خویش نیز از آن بهره ای دارند، به ویژه شخصیتی چند بعدی چون او، جامی درنفحات الانس درمعرفی شیخ می گوید:اگر سعدی هیچ نگفته بود،همین یک بیت مقام والا وشامخ اورا در این عرصه کفایت می کرد.

برگ درختان سبز درنظر هوشیار هرورقش دفتری است معرفت کردگار

درحضورش هستیم ،آیاتی چند به رسم ارادت تلاوت می شود وهمه در سکوتی عجیب وخوشایند به رسم ادب ایستاده اند.غزلیاتی چند توسط یکی ازدوستان (آقای رحمانی )خوانده می شود ازنگهبانان ،جوانی است آراسته به اخلاق ومتانت ، شیفته ارادت واحترام دوستان نسبت به مقام والای سعدی شده است. چون سرخوشی دوستان را نظاره می کند،برسرشوق می آید یکی ازغزلیات شیخ را که بر دیوار آرامگاه بر کاشی با زمینه آبی نیلی نگاشته شده با آوازی خوش می خواند ،صدای دلنوازش درفضای گنبد آرامگاه می پیچد از فراق می گوید ،ازسفر می گوید و...

   مرابا خود به عمق تاریخ می برد به روم ، به فرنگ ، به سومنات ، به چین و ماچین و جامع کاشغر به بعلبک ، جایی سعدی را بر روی دریا می بینیم درهمنشینی و ملازمت بازرگانی با آرزوهای دور و دراز ، جایی درمجلس وعظ می بینیم که سخنش درنمی گیرد ، تایکی شوریده حال خروشی برآورد وسر در بیابان می گذارد. سعدی را دراسارت می بینم ودر کارگل ، زمانی او را اسیر دل زنی ناخواسته ، و در جایی در کجاوه انیس ومونس صاحبدلی ، او را برکشتی می بینم ورنج سفر، همراه شیخ شهاب الدین سهروردی کسی که مرشد راه او می شود و روزگاری درنظامیه بغداد سمت استادی او را دارد.

مرا پیردانا مرشد شهاب     دواندرز داد بر روی آب

یکی آنکه درنفس خود بین مباش     دگر آنکه برجمع بدبین مباش

پدرم را می بینم درحالیکه او درمنبر وعظ و خطابه است ومن هنوز طفلی مکتبی وهم چون همیشه درابتدای سخن با صدایی خوش ابیات استاد سخن سعدی رامی خواند:

نماند به عصیان کسی درگرو    که دارد چنین سیدی پیش رو

چه نعت پسندیده گویم تورا؟   علیک السلام ای نبی الوری

درود ملک بر روان توباد      براصحاب وبرپیروان توباد

نخستین ابوبکر پیرمرید      عمر ، پنجه بر پنچ دیو مرید

خردمند عثمان شب زنده دار    چهارم علی ،شاه دلدل سوار

چه کم گردد ای صدر فرخنده پی     زقدر رفیعت به درگاه حی

که باشد مشتی گدایان خیل      به مهمان دار السلامت طفیل

صدای زیبا ودلنواز آن جوان به آرامی فروکش می کند وسکوتی مملو از عظمت وشکوه حکمفرما، برخی ازما هنوز درسفریم ، که با همهمه وفلاش دوربین های دیگر مسافران به خود می آییم.

پدرم همیشه هم چون همه ارادتمندان سعدی به ویژه اهالی خراسان بزرگ قدیم تا بخارا ومروالرود او را با عنوان حضرت شیخ اجل مصلح الدین سعدی شیرازی علیه الرحمه مورد خطاب و یادآوری قرار می داد. بنا به سلیقه خودش به پیروی از برخی اساتید بعد از تدریس دیوان لسان الغیب خواجه حافظ شیرازی ، گلستان وبوستان را تدریس می کرد. هنوز صدای حزن انگیز اورا آن زمان که این ابیات را از مناجات طولانی  شیخ به شاگردانش درس می گفت در خاطره من باقی مانده است:

بیا تا برآریم دستی زدل      که نتوان برآورد فردا زگل

به فصل خزان درنبینی درخت    که بی برگ ماند زسرمای سخت

برآرد تهی دستهای نیاز      زرحمت نگردد تهیدست باز

وچون درشبهای خلوت تنهایی وشب زنده داریش به این ابیات می رسید صدای گریه او را درلحظات واوقاتی می شنیدم:

خدایا به عزت خوارم مکن       به ذل گنه شرمسارم مکن

مسلط مکن چون منی برسرم     زدست تو به گرعقوبت برم

به گیتی برزین نباشد بدی      جفا بردن از دست هم چون خودی

مراشرمساری ز روی تو بس     دگر شرمسارم مکن پیش کس

....فقیرم به جرم وگناهم مگیر    غنی را ترحم بود برفقیر

...من آن ذره ام درهوای تو نیست    وجود وعدم زاحتقارم یکی است.

    ازسعدی چه می دانیم ؟ خیلی چیزها وهم هیچ خوشبختانه اگر از هرکدام از شعرا و نویسندگان اطلاعی نداشته باشیم ، از سعدی حداقلی می دانیم ،غزلی ، بیتی از مناجات هایش به فراخور پایه ومیزان تحصیلات ومعلومات ، حکایتی از گلستان و یا بوستان و یا پاراگرافی از دیباچه گلستان او . از مواعظ و پندهایش و آن دو بیت  معروف که می گویند بر دیواره ورودی سازمان ملل متحد نگاشته اند.

بنی آدم اعضای یک دیگرند      که درآفرینش زیک گوهرند

چوعضوی بدرد آورد روزگار     دگر عضوها رانماند قرار

بسیاری آنرا درحافظه خویش سپردند ، و نیز برسردر ساختمان مرکزی شیر و خورشید یعنی هلال احمر کنونی آنرا به خطی خوش نگاشتند.

دیگر چه می دانیم ؟ دراوایل قرن هفتم (602) در  خانواده ای که اکثرا"پدران اواز عالمان دین بوده اند متولد گردیده است. دراواخر قرن هفتم (691)به دیار باقی شتافته است ، در بیرون شیراز ، در بقعه ای که امروزه زیارتگاه اهل دل است مدفون گردیده ودرطی قرون مورد توجه وعنایت همه مردم از هر طایفه و مذهبی بوده است . درایام کودکی از سایه مهر پدر محروم گردیده است . پس از تحصیلات در ناحیه فارس ، دورانی را نیز برای کسب تحصیل ازبزرگانی چون ابن جوزی وشیخ ابوعمر شهاب الدین سهروردی در نظامیه بغداد به سر برده است. مدت مدیدی را در جوار آرامگاه شیخ ابوعبدالله حفیف شیرازی و جامع شیراز سپری کرده و صاحب کرسی وعظ و خطابه بوده و همچنین از شیوخ سلسله سهروردیه در خانقاه بوده است. درپیشگاه اتابکان فارس به ویژه سعد بن ابوبکر زنگی از پایگاه رفیعی برخوردار گشته است. مدت زیادی را به سیاحت و جهانگردی پرداخته است، اگر چه در دیدن برخی از نقاط  دور که در آثارش آمده جای تردید است.

   روانشاد استاد دکترغلام حسین یوسفی درمقدمه ص25 شرح وتصحیح گلستان اومی نویسد:

...."افزون برکتاب های بسیار که خوانده است جهان را از راه تجربه مستقیم آزموده وشناخته است.به علاوه هوش سرشار وذهن روشن و باریک بین او در ورای هرچیزی حتی مشهودات عادی نکته های ظریف وبدیع دریافته است. اهمیت موضوع اخیر اگر بیش ازوسعت مشاهدات و تجربیات سعدی نباشد کمتر ازآن نیست."

(یوسفی- گلستان – خوارزمی - ص25)

وچون با چنان اندوخته ورهاوردی سترگ به شیراز بازگشته هم چون همه بزرگواران این عرصه ادبیات وعرفان ، دیگران را نیز ازاین نعمت منتعم وبرسفره ای نشانیده که مطابق هر ذوق وسلیقه ای می توان از آن متلذذ شد.

دراقصای عالم بگشتم بسی     به سر بردم ایام با هرکسی

تمتع به هر گوشه ای یافتم     زهر خرمنی خوشه ای یافتم

دریغ آمدم زان همه بوستان    تهیدست رفتن سودی دوستان

به دل گفتم ازمصر قند آورند     بردوستان ارمغانی برند

مراگر تهی بود ازآن قند دست     سخن های شیرین تر از قند هست

نه قندی که مردم به صورت خورند     که ارباب معنی به کاغذ برند

   سعدی رابسیاری ستوده اند ، چه ازجانب اساتید و بزرگان حوزه زبان فارسی و چه آن ها که آثار او را از طریق ترجمه و یا آموزش زبان فارسی شناخته اند. هرکسی نیز از زاویه ای بدان پرداخته ازدیدگاه زبان وبلاغت و فاخر بودن زبان او به ویژه درگلستان ، ویا سجع ونثر اودراین کتاب و بسیاری نیز درحوزه ادبیات و زبان فارسی اورا به ویژه درنثر و نظم چون گلستان تقلید کرده اند و آثاری چون ، خارستان ، ملستان ، بهارستان ، منشات نیز پدید آورده اند.

  اما بنا به نظر اکثریت استادان ،کمتر توانسته اند به قله رفیع و جایگاه او در گلستان دست یابند. گروهی به اخلاق عملی اوپرداخته اند، ودراین زمینه قلم فرسایی کرده اند، برخی مواعظ  و پندیات ، به ویژه بوستان اورا مورد توجه قرار داده اند و برخی دیگر موضوعات...

  اما همگی صاحب نظران واساتید که به ادبیات ایران وجهان اشراف داشته اند ، اگر در زمینه ای  هم با هم اختلاف نظر داشته اند ، همگی آنها او را استاد مسلم غزل دانسته اند. به این سرورده توجه کنید:

استاد غزل سعدی است نزد همه کس اما       دارد سخن حافظ طرز سخن خواجه

   اورا صاحب تالیفات بسیاری دانسته اند تا بیست و دو و بیشتر یا کمتر ، اما از میان همه آنها سه اثر را جایگاهی هست که درطول تاریخ همه نوع بشر از این استثناء برخوردار است که مورد اقبال همه ی مردم بوده است. گلستان ، بوستان و دیوان غزلیات .

   دریغم آمد که از حضور حضرتش مرخص شوم ورهاوردی از این سه اثر دوستان را یادی نکرده باشم.

    بیشتر غزلیات او دارای جاذبه ای خاص است ، اما من هم چون  روانشاد دکتر یوسفی که این غزل را مورد توجه قرار داده و به معرفی آن پرداخته با صدای دلنواز بنان وآهنگ روح الله خالقی ، براین عقیده ام که از غزل های زیبا و فاخر شیخ اجل بررسی فنی و آرایه ها وصور خیال در استعاره ها و کنایه ها  وتلمیح واوزان شعری بماند برای صاحبان دانش و فن این حوزه:

همه عمر برندارم سر ازاین خمار مستی      که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضوروغیبت افتد      دگران روند وآیند وتوهم چنانکه هستی

 چه شکایت از فراقت که نداشتم ولیکن     توچو روی باز کردی درماجرا ببستی

نظری به دوستان کن هزار بار ازآن به      که تحیتی نویسی وهدیتی فرستی

دل درد مند ما را که اسیر تست یارا      به وصال مرهمی نه ، چو به انتظار خستی

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا     توکه قلب دوستان را به مفارقت شکستی

بروای فقیه دانا،به خدای بخش ما را     تو و زهد و پارسایی ، من عاشقی ومستی

دل هوشمند باید که به دلبری بسپاری      که چو قبله ایت باشد ، به ازآن که خود پرستی

چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد     چه کنند اگر زبونی نکنند و زیر دستی

گله از فراق یاران وجفای روزگاران    نه طریق تست سعدی ، کم خویش گیر و رستی

   به گلستان اوآییم ، اگر چه پس از هفتصد و هشتاد و اندی از به رشته تحریر آمدن آن می گذرد و آن فصل بهار که اوتفرج کنان تصمیم به نگارش آن می گیرد ، به تاریخ پیوسته ، هنوز هم برای رسیدن به ساحت زمینی او می بایست از کنار باغ سرسبز و زیبای دلگشا بگذری وآنگاه به عرصه و میدان ملکوتی گلستان او واصل شوی که خود این ایام را چه زیبا به تصویر کشیده اگر چه کالبد خاکی او درمیان نیست:

به ماند سالها این نظم وترتیب     زماهر ذره خاک افتاده جایی

     وهنوز درفضای لاینتاهی ، که آن را ، گذشته و آینده ای نمی بیند وهمه را حال و زنده می یابد این سخن او در دیباچه گلستان طنین انداز است:

به چه کار آیدت زگل طبقی    از گلستان من ببر ورقی

گل همین پنج روز وشش باشد       این گلستان همیشه خوش باشد

از گلستان شیخ همانطور که پیش از این یادآوری کردم ، سخن بسیار رفته ودرعرصه عمل وتقلید نیز درطی قرون بسیار مورد توجه بوده ، تنها به ذکر گوشه ای از سخنان روانشاد استاد عبدالحسین زرین کوب بسنده می کنم :

"گلستان سعدی برای خودش دنیایی است ، یا دست کم تصویری درست و زنده از دنیاست. سعدی دراین کتاب انسان را با دنیای او و همه معایب و محاسن با تمام تضاد ها و تناقض هایی که در وجود او هست تصویر می کند."

(حدیث خوش سعدی –زرین کوب-انتشارات سخن. ص85)

     درنظر داشتم که از هر باب از ابواب هشت گانه این اثر حکایتی را انتخاب و هدیه دوستان کنم . اما عرصه مقاله کوتاه و وقت را اندک دیدم لذا تنها به ذکر حکایتی از باب دوم در اخلاق درویشان که مورد توجه پدر نیز بود اکتفا می کنم ، وهمگان را توصیه به دیدن "جدال سعدی و مدعی درباب هفتم درتاثیر تربیت می کنم.

   "یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی وشب خیز ومولع زهد وپرهیز، شبی درخدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده برهم نبسته ومصحف عزیز برکنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته ، پدر را گفتم از اینان یکی سر بر نمی آرد که دوگانه ای بگذارد،چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند ، گفت :جان پدر تونیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی :

نبیند مدعی جز خویشتن را       که دارد پرده پندار درپیش

گرت چشم خدا بینی ببخشند      نبینی هیچ کس عاجز تر ازخویش

     به بوستان اوآمده بودم و  متحیر ، که کدام منظر و باغ ازمناظر ده گانه او را می توان برای دوستان به تصویر کشم واز نه روضه مانده درحسرت نباشم ،و این تاثر و تاسف که مایه ی دلتنگی من شده بود ، خود حضرتش دریافت و ترجمان ذهنیت من شد و گفت:

به ماندست با دامنی گوهرم      هنوز از خجالت به زانو سرم

   وقصه خویش در این دریای معنی یعنی بوستان که سال بعد از تالیف گلستان بدان پرداخته بود با بیتی برابری کرد و باقی همچنان مستور ، مجموعه ای ، از حکایات پند آمیز ، قصه شاهان ، رعیت ، ثروتمندان و درویشان ، آنها که در حضرند و آنها که در رنج سفر را به خود می خرند ، از بهار و خزان عمر ، از کودکی  و  پیری تا ابواب پیرامون عدل و تدبیر وعشق و توبه ومدح ومناجات ، همه چیز می توان درآن دید .

   اماهنوز ابیاتی از دو حکایت از باب اول درعدل وتدبیر و رای از دوران تحصیل درمقطع متوسطه که درکتاب فارسی ما بود در ذهن من باقی است که تنها به آوردن ، ابیات آغازین آن اکتفا می کنم ؛مشتی از خرمن ودیدگاه شیخ در زندگی . یکی آن حکایت خشکسالی ودوم نیز  باز در باب غم واندوه ومصیبت زدگان قحط وناداری:

یکی از بزرگان اهل تمیز    حکایت کند زابن عبدالعزیز

و دیگر:

چنان قحط سالی شد اندر دمشق       که یاران فراموش کردند عشق

چنان آسمان برزمین شد بخیل      که لب تر نکردند زرع و نخیل

    اگر چه سراسر بوستان همه نکات پند است ودرهای شاهوار ، اما چون درد وبیماری مشترک برخی از ابنای بشر را درطول تاریخ به ویژه عصر حاضر که در کشورهای جهان سوم چون گروهی آیند ، درپی محو آثار گذشتگان برآیند ،به عنوان حسن ختام وبه گوش جان شنیدن این سخن ، سعدی را بدرود می گوییم و به امید ملاقات و حضوری دیگر:

چوخواهی که نامت بود جاودان     مکن نام نیک بزرگان نهان

همین نقش برخوان پس از عهد خویش     که دیدی پس از عهد شاهان پیش

همین کام وناز و طرب داشتند      به آخر برفتند و بگذاشتند

یکی نام نیکو ببرد ازجهان         یکی رسم بد ماند از جاودان