بهار آمد ، بهار جان جهان / غزلی از مولانا

"بهار جهان "

باز بنفشه رسید ، جانب سوسن دُوْتا

باز گل لعل پوش ، می‌بدراند قبا

بازرسیدند شاد، زان سوی عالم چو باد

مست و خرامان و خوش ، سبزقبایان ما


سرو علمدار رفت، سوخت خزان را به تَفت

وز سر ِکُه رُخ نمود ، لاله شیرین لَقا

سنبله با یاسمین، گفت: سَلامٌ عَلیک

گفت: عَلیکُ السَلام ، در چمن آی، ای فتا !

یافته معروفیی، هر طرفی صوفیی

دستْ زنان چون چنار، رقصْ کنان چون صَبا

غنچه چو مستوریان، کرده رُخ ِخود نهان

باد کِشَد چادرش، کای سَرِه رو بَرگشا

یارْ در این کوی ِما، آبْ در این جویِ ما

زینتِ نیلوفری، تشنه و زردی چرا؟

رفت دیِ روْتُرُش، کشته شد آن عیشْ کُش!

عُمرِ تو بادا دراز، ای سمن ِتیزپا!

نرگس، در ماجرا، چشمک زد سبزه را

سبزه سخن فهم کرد، گفت: که فرمانْ تو را

گفت قُرُنفُل به بید: من ز تو دارم امید

گفت: عزبخانه‌ام خلوت توست، اَلصَّلا

سیب بگفت: ای تُرَنجْ، از چه تو رنجیده‌ای؟

گفت: من از چشم بَد، می‌نشوم خودنَما!

فاخته با کو و کو، آمد ، کان یار کو؟

کردش اشارت به گُل، بلبل ِشیرین نوا

غیر ِبهار ِجهان، هستْ بهاری نهان !

ماه رُخ و خوش دهان، باده بده ساقیا !

(مولانا / غزل 211 )