او کیست؟
او كيست؟
او كيست كه رداي سفيد پوشيده وبر بلنداي قله با صلابت ايستاده.اوكيست ؟كه بر بلنداي كوه عرفان هميشه مقيم بوده وهست.اوانسانيست از جنس ما در ظاهر اما جنس او نيمي زميني است ونيم ديگر آسماني او فرياد ميدارد كه من از تبار عشقم .او بر ستيغ كوه ايستاده دستي در آسمان دارد.دستش در ميان ابرهاست ابرهائيكه نويد باران را دارند باراني كه نمود ونما رحمت ونعمت است. او قطره هاي باران را با دستي مي گيرد در جان مي پروردوبا دستي ديگر بر دامنه مي پاشد تا با آن قطره ها بوته هاي زرد وحشي ،گونهاي پرخار ودرختچه هاي خشكيده لب كه از تشنگي سربه سوي آسمان دارند جان گيرند .به آنهانويد مي دهد اينجا بر اين بلنداي كوه من خدا را مي بينم .به اوج آئيد مهراسيد راه دشوار است ولي ناممكن نيست.به تعبير ديگر او جويباريست نشأت گرفته از دريا ،او مهرباني را،عشق را،معرفت را،خودشناسي راكه اوج خدا پرستي است ندا مي دهد .او انسانيست كه جاودانگيش را مرهون عشق مي داند .او ناله هايش الهي ،زمزمه ها ونواهايش همه خدائيست او با فكر وانديشه نابش به انسان جان مي دهد.او پيري است كه زايش پندايش مارا شيفته مي كند .لطافت گلهاي روئيده بر ذهن وخيالش اذهان پريشان را مسخرنموده .او است دي است كه تسخير مي نمايد قلبهارا وتخريب مي نمايد ،بناي مهلكات وانديشه هاي مخرب را.
او آتشي از عشق مي افروزد كه از نورش دلها ،از گرمايش جسمها واز اشعه هاي پنهانش درونها صيقل مي يابند ،ترنم دلنواز عشق او وداي زمان است .فراسوي مكان را درنورديده است .از زمين فارغ وبر آسمان خيمه زده .حلقه اي از عشق را بر تارك آسمان آويخته هر كس بدين حلقه بياويزد لاجرم به زمين وزمان محتاج نيست .او پيوند مي زند دل وجان را.او پيامبر عشق است.
حال كه ما بر كرانه درياي عشق او نشسته ايم هر موجي پيامي دارد ،تلاطم موجها گوياي جوششي وجنبشي در درون است .هر صداي پيغامي از دوست دارد .دريا را نظاره كنيم از آن لذت ببريم واما از ساحل ناهموارو پر خس وخاشاك كه به آن پشت كرده ايم هميشه بر حذر باشيم .
مولانا، زبانش زبان انسانهاست.اواز عشق ومحبت ،واز شيفتگي واز درد ،از اندوه واز شاديها واز سرورمي گويد .او بهترين مفاهيم را با لطيف ترين واژه ها وظريفترين بينش بما يادآوري مي كند.
او مي داند ولي بيند آنچه را كه مي گويد .اوعالمي است عامل –بيراه نگفته اند- فهم ومفاهيم وآموزه هاي اسلامي بدون شناخت مولانا وسروده هايش به سختي امكان پذير است.بهمين دليل سروده هاي مولانا رنگ وبوي جاودانگي دارد. مولانا از عالم معني مي گويد او عالم بقاء را عالم فنا مي داند او اول با تو مي آميزد پس بتو مي آموزد .او با زبان تو واز درون تو سخن مي گويد بر جان تو نفوذ مي كند وپس بتو مي آموزد كه زيبائي را دوست بدار چرا كه زيبائي در حقيقت وجود توست از زشتي ها بپرهيز هرچند كه در مسير تو دامهاگسترده است .به قول حافظ :
در ره عشق وسوسه اَهرمن بسي است پيش آي وگوش دل به پيام سروش كن
برگ نوا تبه شد وساز طرب نماند اي چنگ ناله بركش واي دف خروش كن
آرايش احساس ولطافت گفتار واوج پندار اوترا به تفكر واميدارد .لحظه هاي مرده زمان خويش رادرياب فرصت را غنيمت بشمار .مولانا بتو نهيب مي زند زنده شو وزندگي كن.نگاه واحساس او از زنده بودن جنبيدن جسم نيست .زنده شدن درنگاه مولانا حجاب ازديده بركشيدن ومست حق گرديدن است .بهر ديده ي روشنان يزدان فرر شش جهت رامظهر آيات كرد اوآرامش رارسيدن به وصال حق ولقاءحضرت حق ميداند .كوشش وسوختن رادو غم فراق زنده بودن جاويد مي داند اومعتقد است كه هربشري بنابه استعداد وظرفيت روحي خود خاصيت عروج آسماني دارد مولانا مصداق زيباي اين شعر خواجوي كرماني است.
شير شكاران كه در اين بيشه اند گنج فشانان گدا پيشه اند
واسطه عقد بني آدمند خضرقدومان مسيحا دهند
معتكفان حرم كبريا شته زدل صورت كبروريا
رخش زميدان ازل تاخته گوي بچوگان ابد باخته
ديده نه وكون ومكان در نظر بال نه وهر دو جهان زير پا
ملك نه ونوبت شاهي زده تخت در ايوان الهي زده (والسلام عليكم ورحمةالله)
(حميد رحماني فر 1/8/89)
در این وبلاگ قصد داریم در باره گروه مثنوی تربت جام که چندین سال است فعالیت خود را آغاز نموده مطلب بنویسیم.از خداوند توفیق داشتن ادب را طلب می کنیم.