....آري دفتر دوم تمام شد اما دولت عشق مولانا همچنان بر سرير دل ها حكم راني خواهد كرد و پاياني ندارد.

عشق شوري در نهاد ما نهاد       جان ما در بوته سودا نهاد

مولانا در مثنوي و به خصوص در آخر دفتر دوم مردم را به اعتماد به نفس و عزت نفس دعوت مي كند . جاي جاي مثنوي معنوي مولانا از اين تذكر سرشار است كه اي انسان تو تنها اين تن نيستي خود را به درياي معرفت الهي بزن و مهراس . جسم تو مرغي است كه نه توانايي شنا دارد و نه توانايي پرواز پس آن را رها كن تو خليفه خدا هستي  تو نفس خداجويي ، تو كسي هستي كه عالم به تسخير توست و جهانيان مسخر وجود تو . ابر و باد و مه و خورشيدو فلك همه محتاج روي زيباي تو هستند و بر وجود تو ملايك هم حسرت مي خورند ،

هيچ محتاج مي گلگون نه اي             ترك كن گلگونه٬ تو گلگونه اي

اي رخ گلگونه ات شمس الضحي        اي گداي رنگ تو گلگونه ها

باده كاندر خمره مي جوشد نهان        زاشتياق روي ِ تو جوشد چنان

اي همه دريا! چه خواهي كردنم؟         وي همه هستي! چه مي جويي عدم؟

تو خوشي و خوب و كان هر خوشي    پس چرا خود منت باده كشي؟

تاج كرمنا ست بر فرق سرت             طوق اعطيناك آويز برت

جوهر است انسان و چرخ او را عرض   جمله فرع و سايه اند و تو غرض

اي غلامت عقل و تدبيرات هوش        چون چنيني خويش را ارزان فروش

 

 

 پس دلبسته ي خاك مشو و به دايه دل مسپار كه تو مادري است مرغابي صفت كه هم بر خشكي قادر است هم بر بحر.

خامشي بحر است و گفتن همو جو          بحر مي جويد تو را جو را مجو

  آري عشق گفتني و شنيدني نيست ، لازمه ي عشق سر مستي است سرمستي از باده ي عشق، سرمستي كه در آن فراموشي همه چيز و همه كس حتي خود است و آن وقت است كه مي توان در درياي بيكران الهي غوطه ور شد و از غرق شدن نهراسيد .

در نگنجد عشق در گفت و شنيد       عشق دريايي است قعرش ناپديد

مولانا معتقد است شرف هر عاشقي به قدر شرف معشوق اوست پس هرچه معشوق والاتر و برتر باشد عاشق نيز با قدر و منزلت تر است و وقتي معشوق ازلي و ابدي باشد عاشق نيز ابدي و ازلي خواهد شد و جاودانه در جوار محبوب به آرامش خواهد رسيد.

خلق چو مرغابيان زاده زدرياي جان             كي كند اينجا مقام مرغ كزان بحر خاست.