اواخر شب چند ساعتي را در پاركنيگي براي خواب توقف كرديم. نماز بامداد را با دوستان همراه به جماعت مي‌گزاريم و سوار بر اتوبوس با خويشتن خويش در خلوتي و سكوتي ، راه مانده را مي‌پيمايم وزمان را سپري مي‌كنيم، بعضي از دوستان در خوابند و برخي در فكر و انديشه، تعدادي با هم در انتهاي اتوبوس گرم گفتگويند، اما همه در يك نقطه به هم مي‌رسند و مشتركند يكديگر را در آن نقطه تلاقي مي‌كنند، اگر در خوابند اگر در خلوت خويش و يا در بحث، همه در انديشه ورود به شهر دوست هستند و شهر عشق. شهري كه چنان گوهري در خويش نهفته كه با نورانيت انديشه خويش جهاني را روشني بخشيده و اين روشنايي كه هنوز در اوج نور بخشي خويش است. بلكه هر لحظه اوج مي‌گيرد و افق‌هاي بيشتري را منور مي‌سازد، اگر چه وجود ظاهري اين ستارة نوراني را هشتصد و اندي سال است در چراغداني نهاده‌اند، اما مي‌توان در روشنايي آن، راه زندگي را و رمز خلقت و آفرينش را و در يك سخن جوهرة و راز يعني سخن عشق را به وضوح ديد و تجربه كرد.

برزگ راه به آنكارا را قطع مي‌كنيم، تابلوهاي بزرگي كه بر كناره و بالاي بزرگ راه نصب گرديده مسافران را به جانب شهرهاي مختلف راهنمايي مي‌كند. پس از گذر چند شهر شهر، اين تابلوي ورودي آق شهر، است كه برايم جلب توجه مي‌كند. شهري كه مولاناي ما بيش از سالي را در آن بسر برد، در ايامي كه بدويت و سفاكي مغول سايه سنگين خويش را بر بخشي از جهان سرزمين مولانا افكنده بود، آنطرف تر همين نزديكي‌ها «لارنده» است، كه مولانا همراه سفر طولاني خويش را ،تكيه گاهش، مؤمنه خاتون مادرش را ازدست داده بود، در ايام غربت در ايام هجرت، در ايام رنج و مرارت و تنهايي خويش اما اين شهر آق شهر است؛ ياران، شهر مولاناي ما، شهري كه آغوش خويش را براي او گشود و او را براي مدتي در خويش جاي داد، به او آسودگي و فراغ خاطر داد، ميان لارنده و قونيه محل نزول هميشگي او.

آري آق شهر است، بارها در مطالعه و مرور زندگي حضرت خداوندگاري در تواريخ و تذكره‌ها به آن برخورده بودم، ملطيه، لارنده، آق شهر، لنگرگاه كشتي طوفان عشق، قونيه هرگز ايامي كه به مطالعه زندگي او مي‌پرداختم و غرق در افكار خويش به سير در زندگي شجاعانه او لحظات لذت مي‌بردم تصور حضور روزي را در آن در مخيله خويش نمي‌دادم. آسياي صغير مركز حكومت آل سلجوق روم زماني را در انديشه آن عهد و دوران سپري مي‌كنم، تصور مي‌كنم در خواب است رؤيا كه نام اين شهرها شنيده‌ام و يا از آن عبور مي‌كنم، اما نه اين حقيقت است، همراهانم بر صندليهاي اتوبوس نشسته‌اند وسائط نقليه از كنار ما در حركتند، تابلوهاي علائم راهنمايي و رانندگي مسافت شهرها فاصله تا قونيه، فضاي بيرون اتوبوس، روستاها و مزارع زير كشت گندم و صيفي‌‌‌‌‌‌جات و ... همه و همه حقيقت دارد و اين رويا نيست، اين تابلوي بر روي آن نوشته شده است "قونيه 25 كيلومتر". حالا همه در گفتگويند و ديگر كسي در خواب نيست، اتوبوس در پاركينگي متوقف مي‌شود. ساعت حدود نه و نيم بامداد پنج شنبه 12/5/85 است، صداي يكي از ياران همراه است كه مي‌گويد: ‌(عزيزان به قونيه نزديك شده‌ايم، براي صرف صبحانه و آمادگي ورود به شهرت حضرت مولانا ساعتي فرصت داريد.)

همگي از اتوبوس پياده مي‌شويم، صبحانه‌اي صرف مي‌شود، اما با شورو حالي، عجيب است با وجود آنكه شب قبل را خوب نخوابيده‌اند، نمي‌توان آنرا توصيف كرد، مگر آنكه خود رفته باشي و تجربه كرده باشي. امروز مسئولين پذيرايي حالي و روحيه‌اي ديگر دارند، چه مي‌گويم، همه حالتي دگرگون دارند، متفاوت با روزهاي پيش، سر از پا نمي‌شناسند، همه غزل خوانند و شور و حال و انرژي اين صرف صبحانه نيست، مجلسي است سماع گونه در حركت، مفهوم سرورده‌هاي حضرتش هستند در مثنوي شريف، ازنور تغذيه كرده‌اند و همه نوراني‌اند و سماعي، صرف صبحانه تمام نشده، كه بيشترين افراد در آمدوشد هستند، در پاركنيگ حالتي ديگر است، شور و وجدي ديگر است آنرا در سعي ميان صفا و مروه تجربه كرده‌ام، آنجا كه هاجر در جستجو آب براي فرزند خويش برآمد، عقلانيست، همه شورو وجد وسر آسيمگي است، چه بگويم، نوعي ديوانگي است.

ياران را چه نشده؟ يكي از خويش مي‌شويد، ديگري سروريش خويش اصلاح مي‌كند، يكي در حال مسواك زدن ديگري ناخن مي‌گيرد و ... هر كسي به كار خويش مشغول است، اما همگي در اين امر مشتركند، كه مي‌بايست حتي ظاهر خويش را آراست به ديدن دوست رفت و باشد كه اين ظاهر گوياي باطن شود مهلت استراحت به پايان رسيده همگي به صندليهاي خويش نشسته‌اند، رايحه عطرو ادكلن است كه فضاي اتوبوس را عطر آگين كرده، يكي از دوستان آغازگر است با خواندن مناجاتي از زبان دلسوخته اين وادي پير هرات خواجه عبدالله انصار، پس از آن اين غزلي است از ديوان كبير كه خوانده مي‌شود، لحظه‌اي سكوت است و آرامش و لحظه‌ نزديك ورود به شهر مولاناي ما كه صداي شهرام ناظری از پخش اتوبوس به گوش مي‌رسد:

اندك اندك جمع مستان مي‌رسنـــــــد             اندك اندك مي‌پرستان مي‌رسند

دلنوازان  نازنـــــازان در ره‌انـــــــد             گل عذاران از گلستان مي‌رسـند

اندك اندك زين جهان هست و نيست            نيستان رفتند و هستان مي‌‍رسند

جمله دامن‌هاي پر زر هـم چو كــان             از براي تنگدستان مي‌رسنــــــد

نمي‌دانم تجربه كرده‌ايد يا نه؟ زماني در زندگي پيش ‍‌مي‌آيد، كه برنامه‌اي خاص نداريد، اما آن زمان از بهترين ايام زندگي‌تان بحساب مي‌آيد، و خودبخود پشت هم، مسائلي پيش مي‌آيد كه گمان مي‌كني از مدتها پيش براي آن برگزاري هر چه بهتر آن برنامه‌ريزي خاصي انجام داده‌ايد. از اوقات وقت صبح (ساعت 5/10) از ايام هفته روز پنج شنبه يعني شب جمعه ازماهها ماه رجب، اوائل تابستان،فصل برداشت انواع ميوه‌ها و ديگر محصولات كشاورزي .... ديگر به محدوده قونيه رسيده‌ايم، حومة آنرا كه از ورود به شهر خبر مي‌دهد پشت سر مي‌گذاريم، پليسي سوار بر موتور حين خدمت است، مي‌پرسيم مزار مولانا كجاست؟

    سئوالي در ظاهر ساده است، مرا دگرگون مي‌كند، اين چه سوالي است؟ مزار مولانا اينجاست همه جا است، هر كجا ذوقي و حالي است مي‌توان مزار مولانا يافت، مزار مولانا قلب ميليون ها انسان سوخته دلي است كه لحظات تنهايي خويش و رنج و مرارت حاصل از فراق او را با خواندن مثنوي او و يا غزلي از غزليات او به لحظات وصل پيوند مي‌زنند.

    بخود مي‌آيم نماد ظاهر او را ،مدفن او و محل نشو و نماي او را جستجو مي‌كنيم، مساحت حدود دو كيلومتر بيشتر يا كمتر پليس راهنما جلو حركت است و ما او را تعقيب مي‌كنيم آنگاه متوقف مي‌شود و در كمال ادب و فروتني با دست خويش گنبد سبز مولانا را نشان مي‌دهد، آنجاست، آنجاست، بلي آن، آن، آرامگاه دوست و قبلة عشاق جهان است، بنايي آشناست، تازگي ندارد، عجيب است حالي ديگر داريم اما احساس غريبي نمي‌كنيم، آنرا بارها و بارها ديده‌ام و باز عطش ديدن در من است، در كجا؟ در خيلي جاها در ذهنيتم، در فيلمها در پوسترهاي نصب بر ديوارها، عكسها، سي‌دي‌ها.... در شبكه‌هاي مختلف تلويزيوني، بله درست است آنرا همه جا ديده‌ام، در روياها، مناره سربر فلك كشيده او را ديده‌ام، قبه مخروطي شكل سبز بر فراز خانه‌ او را، آري آنجا را ديده‌ام، خيلي از وقتها ديده‌ام، اما در روياها، اين مزار مولاناي ما و اين شهر قونيه است، اتوبوس متوقف مي‌شود، در جانب راست گورستاني بزرگ و روبروي آن، بعد از قطع كردن خياباني عمارت و درگاه مولاناي ماست درمقابل مزار او جانب شمال اين منارهاي سربرافراشته مسجد جامع سلطان سليم و پاركي زيبا سرسبز مملو از گل‌هاي گوناگون و زيباست، كه در مسير بين باغچه‌ها سكوهاي تميز براي نشستن و استراحت عابرين تعبيه گرديده است.

    خيابان ما بين گورستان قديمي و درگاه مولانا را كه قطع مي‌كني در جانب راست مزار مولانا و در سمت چپ مسجد جامع زيباي سلطان سليم و پارك زيبا بلي كه وصف آن رفت فضايي را بوجود آورده‌اند. خارج از وصف مگر آنكه آنرا تجربه كني و در آنجا حاضر شوي.

    از اتوبوس پياده مي‌شويم، ديگر كسي در مخيله‌اش چيزي جز زيارت آرامگاه دوست نمي‌گذرد كسي سخن از وسايل همراه مسافر نمي‌گويد، سخن از استراحت، و يافتن هتل كسي به ميان نياورد كسي سخني نگفت همه آرام و ساكت، اما در درون غوغاست، آنچه تعلقي بود در اتوبوس باقي ماند، اينجا در ورودي درگاه حضرت مولاناست، دري حدوداً به عرض يك وبيست و ارتفاع تقريبي دوهفتادو كم يا بيشتر، همان درهاي دولت قديمي ناحيه ما كه بر در سراي‌ها و يا مساجد با كوبه بر آن. وارد دالاني نه چنداني طويل مي‌شويم در جانب راست گيشه‌اي براي فروش بليط ورودي است و جمعيتي نيز براي ورود در صف ايستاده‌اند. براي زيارت و ملاقات مولاناي مي‌بايست وروديه پرداخت، پنج لير حق ورود به درگاه و موزه مولانا از ساعت هشت بامداد لغايت ساعت پنج بعد از ظهر. در حركتم اما اين حضور او است كه مرا به اعماق تاريخ مي‌برد، روزگار جمعيت او، آن شور و هيجان و غلياني كه به سرودن غزليات ديوان كبير ختم گرديد، و پس از حضور ضياء الحق حسام الدين و ثمره ي اين حضور و دولتي مثنوي شريف خلق گرديد. درگاه او بروي همگان باز بود و كسي را مانعي و رادعي نبود از اينها گذشته اين درازي شبها بود كه جنون وشيفتگي در فضاي خانقاه حكومت مي‌كرد و همه شيفتگان حضرت دوست را به جانب خويش بي‌دريغ مي‌خواند، تا ظلمت شبي ديگر را به سپيده صبحي ديگر بپيوندد، و نتيجه اين سيرو سلوك ورقي بود كه بر اوراق مثنوي معنوي افزوده مي‌شد.

درگاه او آرام بخش اذهان و افكار كساني بود كه در هيچ مكان و جايي ديگر بدان امنيت آرامش نمي‌رسيد و اين تنها آستانه خانقاه او بود كه بعد از آنهمه شور و وجد حاصل از سماع و برخاستن غبار نيستي در فضاي خانقاه با طلوع سپيده بامداد فرو مي‌نشست و از آنهمه طوفان و غليان شبانه، آرامشي نصيب حضور يافتگان حضرتش مي‌شد، كه مي‌بايست آنرا تجربه كرده باشي، مي‌‌بايست آن بيداري را كشيده باشي و اين سروده او را لمس كرده باشي كه

خواب را يك شب بگذرا اي پـدر          يك شبي بر كوي بي‌خوابان گذر

بنگر اينها را كه مجنون گشته‌اند          همچو پروانه به وصلت گشته‌اند

اژدهايي ناپــــــــــــديد دلـــــــربا           عقل همچون كوه را او كهربــا

عقل هر عطار كه آگه شد از او           طبله‌ها را ريخت اندر آب جــو

     حال شبها اين درگاه بسته است، وارد محوطه‌اي نه چندان بزرگ مي‌شويم، در وسط محوطه بنايي و حوضي استوانه‌اي شكل ايجاد گرديده است از سنگ كه دور تا دور آن شيرهاي آب براي آشاميدن و يااحتمالاً وضو گرفتن نصب گرديده، پشت به دالان ورودي ايستاده‌ايم و در مقابل عمارتي بزرگ با دري ورودي در خور آن عمارت و ساختماني با عظمت خودنمايي مي‌كند آري ورودي به آرامگاه مولاناست بر سر در آن، با خط درشت نوشته شده است "يا حضرت مولانا"

 كفشها را از پا نمي‌كشند، اما روكشي از پلاستيك كه كيسه ها ريخته شده تا كف كفشها را با آن به پوشاني همچون جورابي‌ بدون ساق كه كفش را بدان روكش كني، كفشها را از پا مي‌كشيم و به كناري در همانجا مي‌نهيم، در قلب خويش اجازه ورود مي‌خواهيم وارد سرسراي حوض پوشي مي‌‌‌‌‌‌‌‌شويم كه اطراف آن بر ديوارها، انواع تابلوها با خط زيبايي فارسي و زبان تركي اشعاري را و يا مطلبي را خواننده مي‌رساند آويخته گرديده است حوصله مطالعه همه آنها را ندارم، اما اين سزوده در ميان همه آنها خود نمايي مي‌كند.

كعبه العشاق باشد اين مقام                    هر كه ناقص آمد اينجا شد تمام

     در قلب خويش تكاني احساس مي كنم و دگر هيچ وارد عمارت اصلي مي‌شويم جمعيتي را مي‌بينم روي به جانب راست ايستاده اند و در سكوت اين نواي ني است كه از پخش داخل عمارت در فضا پراكنده مي شود و قلب زائر آرامي مي‌بخشد ابتدا تابلوها زيبايي هاي بنا روشنايي داخل ساختمان خود نمايي مي‌كند به خويش مي‌آيم نهيبي در خود احساس مي كنم صدايي مي شنوم اين آرامگاه حسام الدين است كسي كه مولانا به خواهش او  مثنوي معنوي را سرود از آن مي‌گذري اين آرامگاه شخصيتي است كه بعد از هشتصد و اندي سال كه در اينجا آرميده از آن شوري كه به پا كرده نه هنوز كه هيچ كاسته نشده هر روز بر آن افروده گرديده اگر آنروز كه در اينجاي مي نشست و سخن مي‌گفت و يا مي‌سرود و در سماع بود اطرافيان خويش را كه حضور داشتند شوري مي بخشيد و وجدي امروزه از مرزهاي قوينه و تركيه فعلي گذشت افقهايي را تسخير كرده كه ذهنيت را مجال ورود به آن نيست پنج قاره را تسخير كرده است ، امروزه وجد و لذتي كه نصيب ميليونها انسان مي‌گردد در زبان نمي گنجد ، خدايا اين چه سختي بود و زباني و سعت انديشه اي ؟

    در مناقب مولانا هست كه چون بانگ اذان موذن مي شنيد كه مي گفت : الله اكبر الله اكبر ، به ياد دوست به پا مي خاست و با صداي بلند مي گفت : جل جلاله الله اكبر ، و اين وسعت انديشه در پرتو جلالت و بزرگي اوست كه هر روزه افقي تازه را تسخير مي كند و قلبي را آرام.

   مقابل من آرامگاه اوست ، اقيانوسي است كه دستي خاك جاه گرفته  و بر آن صورتي برآمده از سطح زمين با مصالح به شكل پشت ماهي ساخته اند و با پارچه هاي زيبا و نوشته هايي بر آن مقبره ي او را زينت داده اند .

    به ديوار مقابل آرامگاه او تكيه مي دهم ، مرا نه توانايي ايستادن است ، و نه جرأت نشستن اگر چه جايي را براي نشستن نمي يابي كه همه به احترام حضور او بر پاي ايستاده اند و با توجه به فرهنگ و آداب خويش در راز و نياز هستند ، يكي به به سبك و روش ما آيات و اورادي را مي خواند، ديگري در زير لب سخن هايي زمزمه مي كند كه چندان آشنا نيست، گروهي سكوت اختيار كرده اند و بخشي هم آرام در حال اشك افشاني هستند ، هر كسي با هر فرهنگ و آدابي از هر كجا كه آمده است ، از آسيا ، از اروپا و يا آفريقا و يا ديگر نقاط جهان در حضور او با احترامي خاص كه نشانه ي ادب اين مقام است در راز و نياز است.

   در ذهن خويش ، خويشتن خويش را مي جويم ، تا اورا بيابم و غزلي و يا ابياتي از مثنوي او را پيشكش كنم ، اما نمي يابم ، هرچه بيشتر تلاش مي كنم كمتر مي يابم ، كجايم؟ نمي دانم ، بخود كه مي آيم تنها اشكهايم را پاك مي كنم كه صورتم را خيس كرده است و صداي يكي از همراهان كه مي گويد: دعايي بكن و يادي از دوستان ( اما كلمه اي در ذهن من يافت نمي‌شود، سخنها رخت بربسته‌اند، چيزي به نام گفتن نمي‌يابم، كه با آن دل بي قرار همراهم را آرام كنم قلم را ياراي بيان آن نشان نيست وتنها از آن نشاني مي‌دهد و بس تو خود مي‌‍‌بايست آن نشان را بيابي و بدان برسي، فقط سخن مرا ياد است كه بر زبانم جاري مي‌شد.

"پروردگارا به عظمت و برزگي خويش به علو درجات حضرت مولانا بيفزا، كه چون با سروده‌ها و انديشه‌هاي او آشنا شدم تجلي انوار تابناك تو را بر پديدهاي پيرامون خويش بيشتر از گذشته درك و لمس كردم".

ديگر كلامي و سخني را به ياد ندارم اما اين حضور اوست كه در چرخ و در سماست، و گرد برفراز خانقاه برخاسته و مي‌سرايد:

 آتش است اين بانگ ناي ونيست باد    هر كه اين آتش ندارد نيست باد   ...ادامه دارد