آن شب تاریک

      شب است تاریکی و سکوت و مسجدی به ظاهر کم نور اما با نوری و آرامشی  جاودانه ورای همه نورها  . مسجد نور. جمعی از پیر و جوان ساکت و آرام نشسته اند هر کدام زیر لب ذکری دارند آری ذکری که دل ها را از جسم ها جدا می کند و می برد تا بالای بالا تا اوج آسمان ها. همینکه وقت فرا می رسد به پیروی از پیر طریقت همگی به نماز می ایستندو چون نماز و دعا ختم شدصدایی به گوش می رسدصدای لطیف که گویی مژده ی قبولی طاعات  است. هر کس که از اصل دور مانده است این صدا با اوست. در این هنگام ندای مولانا به مدد بر می خیزد  و این ناله را به شعر و غزل ترجمه می کند و ما را به گردش در باغی فرا می خواند گردش در باغی که بوی خوش ریاحینش دوای همه ی دردهاست لب ها از هم می شکفد جرعه ی می عشق به گلو رسیده است چشم ها به منظری خوش و ناپیدا متوجه می شوند. اما این دور قدح از گردش نمی ایستد تا کار باده بالا می گیردو سرها به جنبش می افتد جان ها به پرواز و دل ها به وجد و شوردر می آیند .اینک آن عالم بیدرد و رنج و آن بهشت مهر و شادمانی که در آرزو بود به دست آمده اشک شوق همچون باران بهاری بر گونه های خندان فرو می غلتد با شادمانی آنهمه ساغر صفا و آزادگی و نشاطی را که مولانا ، شیخ جام و مسجد نور و یاد و نام احمد مصطفی (ص) نثار جان ها می کند سر می کشند و بار منیت را  که با خود خواهی و غم و آز و تشویش و بدبینی و کینه توزی بسته شده از دوش می اندازندو از بدی ها سبک و آزاد می شوند و این شور و نشاط جان مایه ی هفته ای تلاش و اندیشه قرار می گیرد تا شبی دیگر و هفته ای دیگر نوری دیگر در جوار مسجد نورانی نور...........                                                           ۱۲/۶/۸۷ پنج شنبه