چگونه با مثنوی انس گرفتم .....آقای سالاری از اعضای گروه
آگه اسـت از سرّ تو ، پیدای تو نی نیاز خم شد و استــــــای تو
حلقه ی بابی بزن مـحتــــاج شو ما سوا لله بگــــــو ، حــلّا ج شو
اشک باید تا بشـــوید هر خسی خوار باید تا یکــــی گردد کسی
مرکب عقلـت بـرد بالا و پســت شهپرعشقت برد تا هر چه هست
سوز دل تا نا کــــجایت می برد آتشش بال فرشتــــــه می درد
همچو این محفل کجا پیـدا شود؟ لیلی این جا، دل کجا شیدا شود؟
شور و غوغای شب یک شنبه ها می برد ای دوست، ما را تا کجــا
گرد شمع محفل مـــــولای روم خیل جمعیّت رســد از بام و بوم
باز هم در جمـــع عشّاقان مست بازهم شعری وپیری می پرست
شمّه ای از وصف و حـال اندرون تا چرا آیم و اینجایم کنـــــون
با سلامی به بلندای همّت مردان طریقت ، بر شما ای سالکان حقیقت
برای این که در خاطر بمانید ، و یا برهان وصلم را بدانید
نوشتم با قلم وصف وصالم ، مرا گفتن به جزحق چاره ای نیست
نظرکردم قلم مستانه می رفت نکو دیدم قلم هم کاره ای نیست
بر دل نشست آن چه دوستان گفتند و از دل برخاسته آن چه می گویم . و این نجواهای جمع هر بار تلنگری بر من می زد که به راستی چنین چرایم ؟ و این حکایت هر بار که بیدارم می نمود پلک هایم را وا می گشود . اما با گذشت روز میعاد و یاد آوری این مطلب که ،
در محفل بزرگان ادب و پیران پارسا این نوشته ی ما ، زیره به کرمان بردن است .چرا که آنان که رخسارشان آکنده از خاک این وادیست و پاره گی جامه شان حکایت از عّز و آزادیست خموشند و لب نمی گشایند مگر قلیلی ، پس دوباره پلک هایم به هم می آمدند و برف فراموشی بر سبزه زار چون و چراهایم می نشست اما چه کنم که این حکم ، حکم انجمن است و این بار قرعه ی فال به نام من . قافله ی عمر چون بادمی گذردوتا کله چرخ می دهی یکشنبه دیگری فرا می رسد و چون نصرانیان آرامشی دیگر از پی روزهای کاری پای می نهد . و اینکه چرا یکشنبه ها و این انتخاب تحقیقی بوده است یا تقدیری نمی دانم ، اما این قدر می دانم که این آرامش، لطافت دیگری دارد
که در وصف نمی آید . ولوله ای در درونت بر پا می کند که گاه از خود می پرسی به کجا چنین شتابان ؟
مگر نه اینکه خانه جای آرامش است ، و شب برای آسایش . اما با اندکی تامل پی می بری که این آسودگی جسم
است و ان راحتی جان . به گونه ای که این را به ساعتی توان خرید و آنرا گاه به هفته ای هم نتوان .
آن روز چه خوش گذشت بر ما که آراء محفل بر این شد که آنان که تازه از راه رسیده اند می توانند بیا سایند و به قولی اگر نورانیت این محافل قرار بود در تارهای تنیده از غبار غروربعضی از اندیشه ها حبس شود . چه بسا آنچه که امروز باعث به وجود آمدن چنین تشکّل هایی شده وجود نداشت. چرا که زکات علم نشر آن است .
می خواهم برای رفع خستگی هم که شده گریزی به گذشته ا ی نه چندان دور بزنم .
که در آن زمان بر ما چه گذشت و اگر همّت و بینش بعضی ها که خدا یشان همواره از آفات به دور نگاهدارد نبود ، خدا می داند یکشنبه شب ها را با کدامین سریال سپری می کردیم .
هر چند که این هم در نظر بعضی ها سریال است ؛ اما چند قسمتی؟ و تا کدامین قسمت همراهیش خواهیم کرد ؟ والله اعلم . و در این میان یار با وفایی دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه ی آمدن بیاموخت .
حال آن که در آن ایّام ؛ کجا ادراک می کردند حال ما سبکباران ساحل ها ؟
آنروز ها که اگر جای کم بود خانه تنگ ؛ احساس نگاه ملامت باری بر ما سایه می افکند. و دست بر دست می سایید و عقل از عشق می نالید . و امروز هزاران شکر کان محنت بی حدّ و شمار آخر شد .
در حدود سه دهه ی پیش آنزمان که تازه دستی ام در جیب فرو می رفت چند صباحی را با شخصی قرین بودم که عاشقی بس شیفته به مولانای روم بود . به طوری که هر گاه قصد لمس کلیّات مولانا را داشت ؛ خود را مطــهّر می نمود و عقیده بر این داشت که ؛ (( لا یمسّسه الّا مطهّرون))
این همنشینی بر آنم داشت که هر طور شده به وصال دوست برسم و این امر زمانی میسّر شد که مثنوی موجود در ویترین مغازه ای توجّهم را جلب کرد پس آن را به قیمت 135 تومان خریدم و اکنون سالهاست که با همیم
امّا از زمانی که پایم بدین محفل باز شده گویا قصّه ی این آشنایی دو باره آغاز شده . چرا که در محضر شما
بزرگواران با رمز و رازهای درونی آن تا حدی آشنا می شوم و خودم را با او انیس تر می پندارم .
حالا معنی نت های موسیقی نوای موءذّن را در سحرگاهان می فهمم ؛ از راز و نیازهایم لذّت می برم و از اینکه اگر خدا بخواهد نیاز نیازمندی را بر آورده گردانم او را شاکرم.
ای دوستان بگذارید این معنوی را به باغستانی تشبیه کنم که به فراخور هر ذائقه ای میوه ای دارد و یا آنرا به شاه دارویی مانند نمایم که هر بیماری به نوعی التیام خویش از آن می جوید . و یا اینکه می توان آنرا به حقّه ای مانند نمود که تلطیف کننده ی هر مشام است . خواه آنکه از بوی اطلسی ها مست گردد و یا آنکه چون آن دبّاغ از سرگین سگ مفرّح حال فزاید .
دوستان، این همنشینی ها موهبتی برای من بوده است زیرا درسهای زیادی از آن گرفته ام . درس هایی همچون : قناعت ،صداقت و بی ریا یی و . یادگرفته ام که بایدبا لحظه لحظه ها زندگی کرد ؛ زیرا نه گذشته قابل برگشت است و نه آینده قابل دسترسی . که توجّه به هر کدام باعث ازدست دادن حال می شود.
یادگرفته ام که صحبت ازداشته ها انسان را امیدوار میکند، و بیان نداشته ها اندوه و حسرت را برانسان مستولی می سازد . من از این با شما بودن ها حظ ها برده ام که مگو . و از باغ های معرفتتان شکوفه ها چیده ام که مپرس.
خوشه چینی دوستان فهیم از باغ معرفت و مطالب متنوعشان گوش ها را می نوازد و طراوت را بردرون می خیزاند
پر واضح است که دراین عصر پر آشوب بایدقدر این با هم بودن ها را دانست وآنرا به فال نیک گرفت.
پس :
خوش آمدی بر بام ما ای عشق خوش سودای ما
ای نور ما ای صور ما ای دولت منصور ما
جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما
سالاری – زمستان 86
در این وبلاگ قصد داریم در باره گروه مثنوی تربت جام که چندین سال است فعالیت خود را آغاز نموده مطلب بنویسیم.از خداوند توفیق داشتن ادب را طلب می کنیم.