پس چرا در پي وصال نباشيم كه تو رحمان و رحيمي تو آني كه با ديدن صد ها خطا از ما بر ابروانت گره نمي افتد جرم به درگاهت مي آوريم و رحمت مي بريم زهي خداوند كه تو هستي . زهر آوريم و شكر بريم پس چرا به سوي دگر رويم  چون تو آب حيات دهي اجل را رقص كنان در آغوش گيريم.

  مولانا عشق و وداد را پايه ي ترقي و كيمياي سعادت مي شمرد ، صداي عشق در تار و پود اشعار اين عارف بزرگ موج مي زند و همه ی آشنايان این دیار مي دانند كه مولانا بر همه ي عالم عاشق است زيرا پايه ي كارش بر محبت است و اخلاص.

    دنيا در نظر مولانا گذرگاهي در راه آخرت ، اما منزلي آگنده از فساد و آفت ها. محبت دنيا و شادي و سرمستي بر خوشي ها ي آن اولين قدم است در دور شدن از شهري كه به سوي آن گام بر مي داريم . و لذت هاي آن حجابي است كه مرد را از خدا باز مي دارد . در نظر مولانا انسان مي تواند با داشتن سابقه مناسب و استعداد لازم به مقام درك حقايق عرفاني نايل شود.

   براي رسيدن به اين شهرآرمانی بايد ازشهر ها و روستا هاي بسياري گذشت هرچند اين مکان ها دلفريب و زيبا باشد نبايد انسان را غرور و سرمستي كور نمايد و از هدف والايش باز بماند در اين مسير بايد تصميم گرفت تصميمي بزرگ به بزرگي ارده و همت و آن را معلم و راهنماي حركت خويش قرار داد بايد با وسوسه ها  مقابله كرد ولو اينكه اين وسوسه ها از نزديك ترين افراد القا شود و حتي اگر نفس سركش باشد بايد مردانه در مقابلش ايستاد .

     آري هر كس شايسته ي اعتماد نيست اگرچه ظاهري داشته باشد فريبنده  در اين مسير افرادي هستند كه ادعاي وصل مي كنند ولي از معنا تهي هستند نبايد به وعده هاي دلنشين و فريبنده ي  آنها دل خوش كرد چه بسا شيطان صفتاني باشند در لباس اهل دل كه با و عده هاي فريبنده ي خود انسان را به ويرانه دنيا مي كشانند و پذيرش ان عاقبتي جز خسران و سرشگستگي نصيب نخواهد كرد .

    دانشمندي از اهالي امروز چه زيبا اين حركت را تفسير مي كرد كه روستا ها وشهر هاي مسير هركدام مي توانند نماد چيزي باشند بعضي قدرت بعضي ثروت و بعضي مكنت بعضي غرور و بعضي سرور شايد در اين مسير عده ي كمي بتوانند از اين تعلقات بگذرند . قطاري كه در اين مسير حركت مي كند در هر شهر و روستايي كه توقف مي كند عده اي پياده مي شوند و به همان اندك دل خوش مي دارند و از خيل عظيم فقط اندكي به آن ابر شهر موعود مي رسند انجا كه بزرگترين ثروت فقر است و لقا اله بهترين مكنت و فنا بزرگ ترين جاودانگي و تنها چيزي كه در اين مسير انسان را همراهي مي كند عشق است ، بريدن از همه تعلقات و پله پله تا ديدار حق.

  به ياد هفت وادي منطق الطير افتادم آنجا كه هر قدم به سوي تعالي پرندگاني مي مانند بعضي عاشق و دلبسته مظاهر طبيعت مي شوند و بعضي را  همين مظاهر آنقدر ناتوان مي سازد كه توانايي حركت ندارند . و خوش به حال آنانكه به كوه قاف مي رسند و سيمرغ مهماندارشان مي شود و خود سيمرغ خود مي شوند.