آشنايي من از جلسه مثنوي برميگردد به حدود دوسال قبل .بارهاوبارها برادرم ازحضور خود دراين جلسه برايم صحبت ميكرد.درلحن وكلامش مي توانستي براحتي انچه به اوگذشته رادرك كني ولذتي كه عايدش مي شد به راحتي قابل لمس بود.بعداز مدتي تعريف وتمجيداز جلسه همراه شد با دعوت به حضور و اينكه داريم جلسه را ميبنديم واينكه اين موقعييت را از دست ندهم .ولي من هيچ علاقه اي نداشتم.يكي دو جلسه كه در منزل برادرم برگذار شد من هم شركت كردم .ولي باز هم علاقه اي ايجاد نشد .البته ديدن دوستاني كه به بهانه هاي مختلف با انها ارتباط داشتم دليلي شد براي حضور در اين جلسه.

 

بي كار مشين درا دراميز شتاب       بي كار بدن بخور برد يا سوي خوب

از اهل سما ميرسد بانك رباب         ان حلقه زاهل شدگان را درياب

 

  مسافرت به تركيه وحضور درجمع دوستان مولانا علاقه من را به گروه بيشتر كرد .ديدم اين گروه با بقيه مردم تفاوتهاي دارند .خصوصيات اخلاقي ورفتاري انها با خيليها تفاوت دارد .نمي توان رفتار همسفران را صددرصد مثبت دانست .خوب يك گروه 25 نفره در يك اتوبوس 15 روز مسافرت با پخت وپز در كشوري غريب مطمئنا" اختلاف نظرهايي بوجود مي ايد ولي درصد ان بسيار ناچيز بود. گفتگوهاي روزمره در  مورد عرفان عملي در خيلي جاها با رفتارها مطابقت داشت .من بارها و بارها مسافرتهاي گروهي و بيشتر ورزشي داشتم .ولي اين مسافرت متفاوت بود.چون با كساني همسفر شده بودم كه از نظر ميزان تحصيلات ومقام اجتماعي ازجايگاه بسيارخوبي برخوردار بودند . ولي هرگز قابل لمس نبود كه خود را تافته جدا بافته بدانند .غرور و تكبر در اين ميان انها جايي نداشت .اين مسافرت من را به جلسه نزديكتركرد.ولي مولانا ومثنوي را درحد يك عارف واثر به جامانده از او مي شناسم.استانبول حضور در مسجد سلطان احمد ان نمازهاي صبح همراه با اوراد فتحييه با اين گروه .واقعا" لذت بخش بود و هرگز از ذهن من پاك نخواهد شد. قونيه براي من يك اسم بود كه از ابتداي مسافرت با ان اشنا شده بودم.  نميدانستم چرا بقيه براي رسيدن به ان بي تابي ميكنند ولحظه به لحظه با نزديك شدن به قونيه رفتار وحالات انها تغيير ميكند. قبل از ورود به ارامگاه فقط افراد داخل اتوبوس  را ميديدم .با ورود به محوطه ارامگاه متوجه شدم اين دگرگوني هشتاد درصد مردم را شامل شد .براي من عجيب بود.گروهي گريه مي كردند گروهي دعا مي خواندند گروهي در حال خواندن نماز بودند .گروهي ديگر گوئي دراين مكان حضو ندارند ودرعالمي ديگر سيرميكنند.درست است كه محيط توريستي شده بود وهمه مدل آدم بودولي اكثراحال وهواي زيارت داشتند.گويا به گمشده خود كه سالها درفراغش.بودند رسيده اند .و مي خواهند خود را از اين چشمه زلال وگوارا سيراب كنند .الحق كه سيراب شدند . دراين مسافرت من بطور عميقتربا گروه مثنوي اشنا شدم وتصميم به حضور دراين جمع را گرفتم. جلسات اول خواندن و تفسير مثنوي برايم سنگين بودوپلكهايم تحمل مقاومت دربرابراين سنگيني را نداشت .با گذشت زمان وحضورمداوم درجلسات. مثنوي شيرين وشيرين تر شد.وكم كم خود را در اعماق  

 

وجودم جاي داد .من مجذوب مثنوي شده بودم وكمتر پيش مي امد كه جلسه اي را ازدست بدهم .يكشنبه شبها دوست داشتني شده بود بطوري كه درطول هفته منتظر ان بودم هستم وخواهم بود.

 

امشب اي دلدار  مهمان توئيم                          شب چه باشد روز وشب ان تويم

هركجا باشيم وهرجاكه رويم                          حاضران   كاسه  و  خوان   تويم

 

  مولانا با مثنوي معنوي از طريق اين جلسه من را با خودم  وارد نبرد كرده است. نبردي كه روز به روز برشدت ان افزوده ميشود.و گمان مي كنم اين درگيري وكش مكش تا اخرين لحظه حيات من و هر كسي كه با انديشه ها وافكار مولانا سر وكار دارد ادامه داشته باشد .افكار وانديشه هاي مولانا همراه با تفسير بسيارزيباي دوستانم چنان دوگانگي درون من ايجاد كرده كه كليه اعمال و رفتار من را در طول روز مورد بازجوئي قرار ميدهد . و منتظر پاسخ مي ماند .

   با گذشت هرجلسه درهاي تازه اي درافكارم بازمي شود.درپشت هر دردنيايي زيبا  وسيع و روشني قرار دارد . ميدانم ورود به اين دنيا كار هر كسي نيست و مي دانم لازمه رسيدن به اين دنياداشتن صفاتي مانند صبر و سخاوت وعبادت است .اما ديدن ان هم  لذت بخش است و به انسان تازگي وطراوت مي بخشد .

مولانا از چشمه هاي پر اب مثنوي دانه هائي را كه سالهاي سال درصحراي درون انسان بصورت خشك مانده است ابياري ميكند وزمينه جوانه زدن وروشد ان را فراهم مي كند. ولي نگهداري و پرورش ان را به خودمان مي سپارد.وهركس برابر با توانائيهاي خود ان را بارور مي كند .

مولانا نيروهاي  متضاد  دروني  انسان  را  بيدار مي كند وانها را مقابل هم قرار ميدهد . تا انسان را به خودش  بشناساند.

مولانا با انديشه هاي خود كه درياي بي كراني از الطاف الهي است به انسان مي اموزد كه از ارزشهاي ظاهري چيزها عبور كن وخود را به ماوراي ان برسان .

پس قدر ومنزلت خود و نعمتهائي كه به ما عنايت شده را بايد بدانيم .البته قبل ازانكه از خداوند رخصت بازگشتن به دنيا را بخواهيم .ان موقع دير است .

 

قيمت هر كاله مي داني كه چيست                            قيمت خود رانداني احمقي ست

سعد ها  و  نحس ها    دانسته اي                            ننگري تو سعد يا ناشسته اي

جان  جمله  علم ها اين  است  اين                            كه بداني من كي ام در يوم دين

آن   اصول   دين   بدانستي    ليك                            بنگراندراصل خودگرهست نيك