مولانا در بازار
مولانا زمزمه کرد : حق حق ... حق حق ... مولانا به ناگاه بر جای خود میخ کوب شد گویی آن چکش ها بر وجود اونواخته می شد. ایستاد... دست ها را به سوی معشوق بالا برد... پای راستش را کمی بلند کردو روی پای دیگرش چرخی زد. سرش را به سوی آسمان بلند کرد.و. بلند گفت: حق حق...مریدان از مراد خویش پیروی کردند... می چرخیدندو می گفتند: حق... مولانا می چرخید... می ایستاد... پای می کوفت و دوباره می چرخید... می رقصید...
گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست
گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت
جماعت بازار مات و مبهوت می نگریستند. زرگران لحظه ای خاموش شدند ... صلاح الدین اشاره کرد ؛بکوبید... در فکر خرابی زر ها نباشید... بکوبید تا آن هنگام که مولانا با صدای کوبیدن شما می رقصد بکوبید... و آن ها اشاره صلاح الدین را به کاربستند...
مولانا گویا در این عالم نبود عرق می ریخت... می خواند با صدای بلند می خواند : حق حق...
هین سخن تازه بگو ؛ تا دو جهان تازه شود
وارهد از حد جهان بی حد و اندازه شود.
خاک سیه بر سر او کز دم تو تازه نشد
یا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود
مریدی برخواست, دفی بدست گرفت و نواخت... صلاح الدین طاقت نیاورد از زمین برخواست. به میان یاران رفت و رقص را آغاز کرد. مولانا می چرخید. صلاح الدین می چرخید. بازار و شهر قونیه می چرخید و جز حق صدایی نبود...
زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم؟! گوش بنه عربده را دست منه بر دهنمچون كه من از دست شدم در ره من شیشه منه ور بنهی پا بنهم هرچه بیابم شكنم
پایکوبی ادامه داشت و صدای زرکوبان بازار قونیه همراه نوای دف، سماع کنندگان را به شور وا می داشت. سماع تا غروب ادامه یافت. مولانا و صلاح الدین و دیگر مریدان سرمست از باده ی تجلی، راه خروج بازار را پیش گرفتن رفتندد. زرکوبان ماندند و زرهای پاره و سکوت.
در این وبلاگ قصد داریم در باره گروه مثنوی تربت جام که چندین سال است فعالیت خود را آغاز نموده مطلب بنویسیم.از خداوند توفیق داشتن ادب را طلب می کنیم.