شعر زیبا با موضوع پاییزاز مولانا
ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان
بر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان بنگر نشان
بیا ای گل تر از گل ها
به لب آمد زهجرت دیگر ای جانان من جانم
بیا دوری مکن زین بیش و بیش از این مرنجانم
پرستو از سفر برگشت و گل خندید و عید آمد
همه در باغ و بستانند و من در خانه زندانم
مکن تاخیر آگر اندیشه دیدار من داری
که نوروز است و روزی زین مناسب تر نمی دانم
بیا در سال نو با من صمیمی باش تا من هم
هوادارت چنان باشم که هستم با دو چشمانم
شبی ای گل تر از گل ها بیا مهمان من شو تا
تو را چون جانگرامی دارم و بردیده بنشانم
زمن ای کرده جا در جان تمام هستیم بستان
ولی بگذار لبخندی به جایش از تو بستانم
شب عید است و مردم از حلول سال نو نو خندان
من اندر حسرت سالی که از کف داده گریانم
تو بی«طالب »توانی زیست شکی نیست اما من
خدا میداند ای زیبا که روزی بی تو نتوانم
شعر از شاعر محلی سرای جنوب "شهر خشت" سید طالب هاشمی است در آن سالها که در بوشهر مهربان بودم خوشبختانه بارها در شب شعر ها ایشان را ملاقات کردم اما شوربختانه دوستی دست نداد!!!!
عالم بزرگ ،محمد بن جریر طبری
در قرنی که ابو جعفر محمد بن جریر از شهر آمل مازندران طلوع کرده وعالم اسلام را به وجود خویش آرایش داده است ،یعنی در اواخر قرن سوم واوایل قرن چهارم ،علوم دینی ،مانند :فقه وحدیث وکلام وقرائت وتفسیر ،روی به کمال نهاده وائمه واستادان بزرگ ظهور کرده بودند ودر هر شهر وقریه ،شیخی فقیه ،ومحدثی استاد ومفسری نامی و…مجالس درس ومحافل افاده واستقاضه باز نموده ،ودر هر بازار ،وراقان یعنی کتابنویسان وکتابفروشان ماهر وبا سواد به استکتاب وتدوین وتوزیع کتبی که از زیر دست اساتید خارج شده ،مشغول یودند ؛علوم تاریخ واخبار عرب وعجم وعلم انساب ورجال نیز پایه ومایه کاملی پذیرفته ودر ردیف سایر علوم قرار گرفته بود .
پنج شنبه های نورانی رمضان
...پرنده ی خوش نوای لحظه های بحرانی روح من، باز هم برایم راه راست را بنواز و شوری به پا کن ، سمرقند تنهایی ام را پر از شهد های ناب کن ، شرافت بخارا را عمیق تر معنا کن ، کوچه های بلخ را با جام وجودت جلالی تازه بخش و خراسان خیالم را وسعتی جاودانه تا یک دنیا دانایی را بتواند درک کند...
اين نوشتار سعي دارد به برخي از كاركردهاي جامعه شناختي عيد قربان به عنوان يكي از بزرگترين اعياد اسلامي بپردازد و اينكه چگونه اين عيد سعيد تأثيرات مثبتي را در جامعه امروزي به همراه دارد .
قطع نظر از افسانه ها، هيچ سند قاطعي كه حكايت از سر سپردگي حافظ به يك پير (مرشد-شيخ) واقعي؛ يعني مشايخ طربقت داشته باشد در دست نيست . اما سخن از پير و مرشد و خضر و دليل راه و نظاير آن در ديوان خواجه بسيار است :
در بيابان فنا گم شدن آخر تا كي ره بپرسيم مگر پي به مهمات بريم
و اين نشان دهنده اين مطلب است كه حافظ نيز معتقد به پيري راستين است تا راه را بنماياند و مسير را هموارتر سازد.
|
فيلسوفي همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در يک جنگل بودند و درباره ي اهميت ملاقات هاي غيرمنتظره گفتگو مي کردند. بر طبق گفته هاي "استاد" تمامي چيز هايي که در مقابل ما قرار دارند به ما "فرصت يادگيري" و يا "آموزش دادن" را مي دهند. در اين لحظه بود که به درگاه و دروازه محلي رسيدند که عليرغم آنکه در مکان بسيار مناسب واقع شده بود، ولي ظاهري بسيار حقيرانه داشت. شاگرد گفت: "اين مکان را ببينيد. شما حق داشتيد. من در اينجا اين را آموختم که بسياري از مردم، در بهشت بسر مي بردند، اما متوجه آن نيستند و همچنان در شرايطي بسيار بد و محقرانه زندگي مي کنند." برداشتي از داستان گــاو، اثر : "پائولو كوئيلو" http://wwww.sttu.ac.ir/amozesh/index.php?option=com_content&view=article&id=75&Itemid=111 |
عیدانه
بیا ای یار رعنایم ز پیشانی گره وا کن
سفیر عید می آید دمی بنشین تماشا کن
زشور عید می رقصند تمام مردم این شهر
تو هم گرعیش میخواهی بیادستی ببالا کن

دلی چون آینه داردکسی که سجده میکارد
بیا یکدم درآن بنگرنهانت راتو پیدا کن
صلاﺓ عید بر پاشد گلابی زن به اندامت
به گرمای وجود خود قیامت را توبرپاکن
بده دست محبّت رابه دست آرزومندی
بقای نام گرخواهی به احسانش مسّما کن
به شبهای عزیزقدراگرشستی روانت را
بیا قدرش بدان جانا تو با مردم مدارا کن
رهاکن رخت بد بینی که عیدفطرمی آید
لباسی تازه ای میپوش دلت مانند دریا کن
دهانی پرشکرداری مزن نیش زبانت را
تو جام تلخ دنیا را زکندویت گواراکن
اگردلداده ی حقّی بدست آوردل زاری
بنه برزخم اومرهم به لبخندی دلش وا کن
غنیمت دار ای هاتف دمی اندر بر یاران
توکزفردا نه ای آگه به فردا فکرفردا کن؟
استاد سالاری به مناسبت عید فطر 89
به ياد دوست و همسفر عزيزمان جناب مهندس، خلبان ابراهيمي كه پرواز بلند خود را چه زود هنگام آغاز نمود دوستي كه شب هاي مثنوي با وجودش سرشار از شادي و سرور بود و لبخند هميشگي اش نويد دهنده ي رضايت بود و زندگي، روحش شاد و خداوند رحمتش كند.
بید مجنون
صبح زود همه درختان از خواب برخاستند لب های همه پر از خنده و شادی بود و چشمانشان پر از مهربانی چنان با لذت به هم نگاه می کردند که انگار مدت هاست از همدیگر را ندیده اند . درختان این باغ از مدت ها پیش در کنار هم زندگی می کردند و به و جود همدیگر عادت کرده بودند البته نه مثل انسان ها که وقتی به همدیگه عادت می کنند همدیگر را نمی بینند درختان عادت کرده بودند که بدون هم و بی خبر از هم نباشند .
بسیار سالها به سر خاک ما رود کاین آب چشمه آید و باد صبا رود
این پنجروزه مهلت ایام، آدمی بر خاک دیگران به تکبر چرا رود
ای دوست بر جنازهٔ دشمن چو بگذری شادی مکن که با تو همین ماجرا رود
دامن کشان که میرود امروز بر زمین فردا غبار کالبدش در هوا رود
خاکت در استخوان رود ای نفس شوخ چشم مانند سرمهدان که درو توتیا رود
دنیا حریف سفله و معشوق بیوفاست چون میرود هر آینه بگذار تا رود
اینست حال تن که تو بینی به زیر خاک تا جان نازنین که برآید کجا رود
بر سایبان حسن عمل اعتماد نیست سعدی مگر به سایهٔ لطف خدا رود
یارب مگیر بندهٔ مسکین و دست گیر کز تو کرم برآید و بر ما خطا رود

مرگ از ديدگاه مولانا
يكي از موضوعاتي كه شايد همزاد بشر است وهميشه فكر و ذهن وي را به خود مشغول كرده است موضوع مرگ و نيستي است . بشر به مرگ نگاه خاص و ويژهدارد واين نگاه خاص در افراد و اديان و مكاتب مختلف متفاوت است.
كاش يكدم حس و حالي داشتيم تخم مهري در دلي مي كاشتيم
كاش دل را صيقلي جانانه بود كاش از اينها ما نشاني داشتيم
لحظه دیدار نزدیک است...
باز پیـك روضه ی رضــوان عشق
خواند ما را جانب سلـــطان عشـق
كای همایون طائر عرش آشیان
وقت آن شد تا شوی مهمان عشق
حج نسیم دعوت الهی برای شرکت در مهمانی عشق و در راه وصال معشوق سرود عشق خواندن است ؛ حرکتی از روی ارادت ، به هدایت و عنایت حق. از سرزمین خشک و بی عاطفه ی نیستی قدم در هستی جاودانه گذاشتن است. آنجا که باید غسل کنی و احرام جان ببندی پیش ازآنکه غسلت دهند و برتو نماز گزارند باید «موتوا قبل ان تموتوا» را مفهومی تازه بخشی ،وضو سازی و نماز گزاری بر هرآنچه که بوده ای .
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق چهار تکبیر زدم یکسره بر هرچه که هست حافظ
باید تار های تعلقات را زیر خاکستر قرون دفن کنی و سبکبال به پرواز در آیی و خلیلانه مستانه از هردو جهان درگذری ، صوفیانه صفای دل و مروه ی جان را طی کنی و به یاد بیاوری که هنوز اسماعیل تشنه است و عاشقانه بر عرفات معرفت برآیی با گام های بلند و استوار تا ندای ابراهیم(ع) را از هزاره های دور بشنوی و با آن اقیانوس عظیم یکدل و یک زبان گردی : «لبیک اللهم لبیک ...»خدایا ،گویی اسرافیل در صور دمیده است و هنگامه ی دادرسی فرارسیده است هیچ کس به کار دنیایی مشغول نیست اموال او، علایق دنیایی او، همه و همه از او جدا شده اند و تنها پارچه ای سفید ، این تمامی ثروت اوست؛ آری گویی صحرای محشر است و اینک زمان رفتن به مشعرالحرام ، اینجا کمینگاه نبرد است باید در فکر مهیا کردن وسیله ی نبرد باشی تا در برابر شیاطین مغلوب نگردی ابراهیمی شوی و بت های همه ی عالم را بشکنی و بدانی که مبارزه ای بزرگ همیشه در برابر توست و آن جهاد با نفس است ،صدای اذان صبح به تو نوید می دهد که برخیز و سلاح برگیر زیرا از آن روز که ابراهیم (ع)به شیطان سنگ انداخت و جنگ با شیطان رسما آغاز گردید این جنگ ادامه دارد و خواهد داشت و تو باید پیروز شوی و ....
در بارگه جلالت ای عــذر پــذیــر دریاب که من آمده ام زار و حقیر
از تو همه رحمتست و از من تقصیر من هیچ نیم همه تویی دستم گیر
از خدا جوييم توفيــق ادب
بيادب محـروم ماند از لطف رب
بيادب تنها نَـه خود را داشت بـد
بـلکــــه آتـش در همــــه آفـاق زد
ریشه ی بسیاری از مشکلات زندگی ما انسانها حرص و زیاده خواهی است به طوری که به ندرت انسانی را می توا ن یافت که به آنچه از جانب خدا به ارزانی داشته شده قناعت کند.
گفت پیغمبر قناعت چیست گنج گنج را تو وا نمی دانی زرنج
و این اختصاص به مسمندان و فقرا ندارد بلکه آنان که غنی ترند محتاج ترند زیرا انان با با فراط بیشتر در بهره وری از دنیا حق سایر مردم را نیز ضایع می کنند . مولانا از آن ادر انسان هایی است که توانسته این صفت زشت انسانی را در خود مهار کرده و تنگدستی اختیاری و قناعت همان گنج رسول الله را برای خود برگزیند او معتقد ست از مهمترین رذایل اخلاقی که مانع از بریدن تعلقات و رسیدن به عالم فنای بقا می گردد زیاده خواهی است
از طمع هر گز نخواهم من فسون این طمع را کرده ام من سرنگون
مولانا در اوایل دفتر اول مثنوی با طرح حکایت موسی و قومش با یک تحلیل تاریخی به بیان و نکوهش این صفت زشت انسانی می پردازد قوم موسی در قبال نزول انواع ماکولات بارها ناسپاسی و زیاده خواهی کردند در نتیجه نعمات الهی متوقف می شود . بدین گونه یکی از تبعات زیاده خواهی را که همان قطع روزی است بیان می کند.
مـائـــده از آسـمــان در مــي رسـيــد
بي صداع و بي فروخت و بي خريـد
در ميــان قــوم مـوســي چـنــد کـس
بــي ادب گفتند کــو سيــر و عــدس
منقطـع شـد خـوان و نـان از آسمـان
مـانــد رنــج زرع و بـيـل و داسمان
(مثنوي، دفتزاول، ب 80-83)
و سپس در ادامه داستان عیس ع و قومش را و عملکردی که مشابه قوم موسی ع است بیان می کند . حضرت عیسی شفاعت می کند و دوباره خوان های برقراری روزی می گردد .
باز گستاخان ادب بگذاشتند چون گدایان ذله ها برداشتند
لابه کرده عیسی اشان را که این دائم است و کم نگرد از زمین
بدگمانی کردن و حرص آوری کفر باشد پیش خوان مهتری
وباز نتیجه این حرص آوری همان می شود که بر سر قوم موسی نازل می گردد.
به این ترتیب مولانا از آغاز مثنوی به بیان این پدیده ی شوم اجتماعی می پردازد که چه بسا جان ها بر سر آن نهاده شده و ...
از قناعت هیچ کس بی جان نشد از حریصی هیچ کس سلطان نشد.
عیدفطر، پایان نامه ی عشق و ایثار
عید فطر یافتن توفیق طاعت و اطاعت است، جشنی است بر یافتن سعادت توبه و تهذیب نفس، سعادت تسبیحات ، و تراویح ها و ذکر های شبانه و توفیق بر کنترل دیو سرکش نفس، مراسمی است با شکوه برای اعطای پاین نامه ی قبولی در کلاس های عشق و ایثار و گذشت؛ ایثار و گذشتی که به قصد قربت به حضرت باری تعالی انجام شده و عید مهر قبولی خداوند است بر همه ی آن ها .......