چكيده اي از مباحث دكتر سروش در باره مولانا

چكيده اي از مباحث دكتر سروش در باره مولانا – ( يادداشت برداريهاي چكيده )

http://drsoroush.blogfa.com/post-22.aspx

 

بسم الله الرحمن الرحيم

درباره مولانا با سپاس از خداوند و با استمداد از ارواح پاك همه برگزيدگان خدا ، برنامه خودمان را درباره تحليل و تشريح انديشه هاي والاي حضرت خداوندگار مولانا محمد بن محمد بن حسين بلخي رومي ، آغاز مي كنيم. اين گزارشي است از انديشه هاي بلند يكي از شاگردان ارجمند مكتب وحي و نبوت و قرآن و تفاخري است به غنا و ارجمندي معرفت مردم اين مرز و بوم كه عرضه به جهانيان كرده اند و گزارشي است از آن همه انوار هدايت كه از وجود تابناك او و از حجره آفتاب منش ضمير عطرآگين او بر جان ما تابيده است. مولوي به حق از شاگردان راستين مكتب قرآن بود و آن مايه هاي اسلامي عرفان و يا مايه هاي عرفاني اسلام كه به گفتار او شهد و حلاوت و حرارت بخشيده است ، هنوز نيز از وراي هفت قرن حجاب سرد در جان جستجوگران آتش مي زند و در كام آنها شيريني مي پراكند. و ما كه امروز به آن گفتارها مي پردازيم ، خواهيم ديد كه سخت به آن انديشه هاي والا و آن نكات بديع كه در سخنان او هست نيازمنديم. مولوي از آن دسته از عارفان بود كه يك پارچه شوريدگي و حال و ديوانگي بود . مولوي از آن دسته عارفان بود كه در بسط بود ، نه در قبض. و گرچه سراپاي هستي او عشق و بي قراري نسبت به حضرت حق بود و به راستي يك اقيانوس از آتش بود ، اما في الواقع هيچ غمي خاطر او را نگزيد و به راستي بهشت او در همين دنيا بود و اهل طلب و طرب بود و خود توصيه مي كرد كه :

اگر تو يار نداري، چرا طلب نكني وگر به يار رسيدي ، چرا طرب نكني به كاهلي بنشيني كه اين عجب كاري است عجب تويي كه هواي چنان عجب نكني

مدتي در طلب بود و پس از آنكه به مطلوب رسيد ، طرب را آغاز كرد و برنامه او براي زندگي همگان همين بود كه يا بايد در طلب كوشيد و يا در طرب و به حق عمر او در اين هر دو مسير گذشت. . . .   . مولانا مثل ساير شاعران ، چنان نبود كه بنشيند و غزلها را بر روي كاغذ بنويسد و ديواني ، آنهم به اين حجم عظيم گردآوري كند ، علي الخصوص اينكه مولوي تا بيش از نيمي از عمر خودش در بند شعر گفتن و غزل سرودن نبود و آن ديدار نادر و بي نظيري كه با شمس تبریزی داشت و عشقي كه به او هديه كرد باعث شد كه چشمان او چنان باز شود و حقايقي را بيند و آنگاه آنها را به صورت اين اشعار و غزليات درآورد . اين رباعي از مولانا منقول است كه :

ميخواره بزم و باده خويم كردي زاهد بودم ، ترانه گويم كردي سجاده نشين باوقاري بودم بازيچه كودكان كويم كردي

اين زاهد كه تا بيش از نيمي از عمر خود ، به صورت يك مدرس و فقيه حنفي بود و شاگرداني داشت و در مدرسه مي نشست ، به صورت يك ترانه گو درآمد و آن ترانه گو همان بود كه اين همه بركات از او به جا ماند.

آثار مولانا از مولوي هم نامه هايي باقي مانده است ، هم مجالس و مواعظي به جا مانده  و از همه مهمتر دو كتاب بزرگ او كه بر نظم است ، يكي ديوان شمس تبريزي است و دومي مثنوي معنوي است . و سه كتاب ديگر كه بر نثر است ، كتاب فيه مافيه ، مكاتيب و مجالس . كتاب فيه مافيه از كتابهايي است كه در حقيقت گفتگوهاي مولوي در مجالسي غير رسمي كه برخي دوستان بوده اند و بر حسب مورد سوالاتي القا شده و مولانا به پاسخ آنها پرداخته است. اما ديوان كبير شمس ، اينكه به نام كليات شمس ناميده شده به خاطر آن است كه مولانا در اين ديوان كثيرا از شمس تبريزي ياد مي كند و مولوي پيش از ديدار شمس و پيش از ابتلا به فراق او شعر و غزلي نسروده بود و تمام اين كارهاي عظيم او در عالم شعر كه بالغ بر هفتاد هزار بيت مي شود ، همه در آن قسمت پاياني عمر او و پس از ابتلا به فراق شمس است كه از نهانخانه ضمير تابناك مولانا ، پا به عرصه وجود نهاده است .

سبك مولانا اين سبك مولاناست كه در استفاده از روايات ، علاوه بر بهره جويي ظاهري كه از آنها مي كند و معاني ظاهري آنها را در نظر مي گيرد ، آشكار مي كند كه بطن ها و پرده هايي هم هست و بايد به وراي اين معاني هم نفوذ كرد. به خاطر داريم كه مولانا درباره آن روايت كه از پيامبر رسيده ، گفته است :

گفت پيغمبر به اصحاب كبار تن مپوشانيد از باد بهار كان چه با برگ درختان مي كند با تن و جان شما آن مي كند راويان اين را به صورت برده اند بر همان ظاهر قناعت كرده اند

و بعد مولانا مي گويد كه آن بهاري كه پيامبر به صورت معنايي و باطني به آن اشاره دارد ، عبارت است از نفس هاي اولياء كه جان خودتان را از آنها مپوشانيد كه آنها مايه خرمي بوستان ضمير شما خواهند بود و خزان عبارت است از نفس هاي ناپاكان كه ريشه هر گونه پاكي را در دل و نهاد شما خواهد سوزاند.   مولانا بي هيچ روي در بند تراشيدن سخن نبود و اينكه بنشيند و از سر فراق كلمات را پس و پيش كند و ناموزون ها را بزدايد و غزلهاي سست را از ميان اشعار خودش محو كند ، كاري كه بسياري از شاعران كرده اند ، اما مولانا فراغت اين كارها را نداشت. مولوي در اين احوال بود و مي گفت وقتي كه آن هشياري كه شاعران دارند و در آن حالت آن تسلط را بر زبان دارند ، وقتي آن از دست من رفت ، وقتي من با بي خودي و بي اختياري در محبوب خودم مي نگرم ، چگونه مي توانم حفظ نظم و قافيه بكنم و به حقيقت مي گفت :

حفظ صورت با چنان معناي ژرف نيست ممكن جز ز سلطان شگرف در چنين مستي ، مراعات ادب خود نباشد ، ور بود باشد عجب

به حقيقت او ، همان سلطان شگرف بود ، كه در كمال مستي در عين حال مراعات ادب مي كرد . مي گفتند كه مولوي غزليات خود را چنين نمي سرود كه در خانه بنشيند و در به روي ديگران ببندد و بنويسد و بعد به صورت ديواني به آنها عرضه كند ، بلكه بر حسب موقعيت هايي كه پيش مي آمد و انگيزه هايي كه از بيرون در جان او مي ريخت ، يك مرتبه سيلي از اشعار آب دار از زبان او جاري مي شد و معمولا هم به حالت سماع بود و دوستان كه در اطراف او بودند ، اين اشعار را بر مي نوشتند و در مواردي هم به مولوي عرضه مي كردند تا تصحيح بشود . در واقع آن حالت وحي آسا كه بر روح مولانا حاكم بود ، اجازه نمي داد كه در حالت مستي ، مراعات ادب كند ، او فقط در آن موقع كسي بود كه مي گرفت و به ديگران مي سپرد و در اين ميان پرواي هيچ چيز نداشت.

محكمات و متشابهات در اشعار مولانا در اشعار مولانا هم محكمات هست و هم متشابهات . در مواردي هست كه اشعار او چنان آشكار و مراد او چنان هويداست كه نيازمند به هيچگونه تفسير و تشبيه زايدي نيست ، اما در جاهايي هست كه كاملا معلوم است كه مولانا از محيط بيرون خودش غفلت كرده و سر در گريبان خودش برده و با خودش سخن مي گفته و بخصوص اگر به خاطر داشته باشيم كه آن بزرگوار در آن سطح عالي معرفت كه بود و با خودش نجوا مي كرد و باز وقتي كه تنگناي قافيه و زبان را در نظر بگيريم ، مي توانيم بفهميم كه آن نمونه هاي عالي معرفت كه در آن ظرفهاي تنگ ريخته مي شد ، امروز چه دشواريها براي شارحين مثنوي پديد آورده است كه در تعيين مراد اصلي او درمانده اند.

شيوه متولد شدن مثنوي كتاب مثنوي معنوي كه به خواهش يكي از شاگردان نزديك مولانا به رشته نظم كشيده شد ، سرنوشتش چنين بود كه مجالسي و شب نشستن هايي در كار بود و شاگردان نزديك و مشتاق مولانا جلال الدين مي نشستند و در صدر آنها حسام الدين و اينها به منزله كساني بودند كه شير معرفت را از پستان ضمير مولانا مي مكيدند و به اين ترتيب بود كه مثنوي متولد شد. گفتيم كه اين كتاب وحي آسا هرگز به صورت ساير كتابهايي كه نويسندگان و شاعران تدوين كرده بودند ، تدوين نيافت ، بلكه همين كيفيت تولد او نشان مي دهد كه كتابي استثنايي در تاريخ نويسندگي و شاعري در عالم بوده است. مولانا به مقتضاي حال ، انديشه هايي كه به ذهن جوشان او هجوم مي آورد را مي كوشيد تا در قالب تنگ لفظ بريزد و شاگردان او و بخصوص حسام الدين نسخه برمي داشتند و بعدا بر او عرضه مي شد و تصحيح مي كردند.

نوآغازي در كتاب شريف مثنوي ابتداي دفترهاي مثنوي ، يعني مجموع شش دفتر كه كتاب شريف را تشكيل مي دهد  هم ازآنگونه ابتداهاي استثنايي است كه شايد در هيچ كتاب ديگري كه دست نوشته بشر است ، چنين نوآغازي ديده نشود.  شاعران معمولا ابتدا از صفت خدا  آغاز مي كنند و سخن گفتن درباره نعمت هاي حضرت حق و پس از او نعت پيامبر و به دنبال او هدف از نوشتن كتاب و يا نظم كردن ديوان و به دنبال او مطالب ديگر ، اما در هيچ يك از شش دفتر مولوي چنين نظمي كه خاص ديگران بوده ديده نمي شود. اما اين به آن معنا نيست كه مولوي از ياد خدا غافل بود و يا براي پيامبر حرمتي نمي نهاد.

 مثنوي ، تمام محتواي عرفان دفتر نخستين مثنوي كه با همان شعر بسيار مشهور آغاز مي شود:

بشنو اين ني چون شكايت مي كند از جدايي ها حكايت مي كند

انسانها به منزله ني هايي هستند بر لبان خداوند و اين ني ها كه از آن نيستان بالا بريده شده اند ، براي هميشه در فراق و در آتش اشتياق اند تا وقتي كه دوباره به سرمنزل نخستين خويش باز گردند.

كز نيستان تا مرا ببريده اند از نفيرم مرد و زن ناليده اند هر كسي كو دور ماند از اصل خويش باز جويد روزگار وصل خويش

در همين چند بيت در واقع تمام محتواي عرفان خلاصه مي شود كه عرفان چيزي نيست جز خروش از سر جدايي و جز اشتياق به بازپيوستن به آن وصل كهن و تمام اين كتاب جز اين نيست كه به خواننده القاء كند كه ما تنها نيستيم ، اما جدا هستيم ، روزگار وصل ما اينك پشت سر نهاده شده است و همه كوشش انسانهاي عارف براي همين است كه آن روزگار را دوباره بازيابند. تمام مثنوي نقد حال خود مولاناست ، در اولين داستان در دفتر اول مثنوي ، مولوي اين تذكار را به ما مي دهد كه :

بشنويد اي دوستان اين داستان خود حقيقت ، نقد حال ماست آن نقد حال خويش را گر پي بريم هم ز دنيي ، هم ز عقبي برخوريم

آن نخستين داستان كه داستان كنيزك و پادشاه است ، نقد حال خود مولاناست و تا انتهاي مثنوي اين توصيف حال ، منتها به زبان ديگران ، ادامه يافته است:

خوشتر آن باشد كه سر ديگر دلبران گفته آيد در حديث ديگران

و اين سياست مولوي در تنظيم مثنوي بوده است كه سر حال خودش را از زبان ديگران بيان كند و مي بينيم كه مولوي در ميان تمام داستانها ، گريز مي زند به حال خودش و گاهي چنان غفلتي بر او عارض مي شود كه همه داستان را رها مي كند و به شرح احوال خودش مي پردازد و بعد دوباره برمي گردد و داستان را از سر مي گيرد و اين هم از سبكهاي بديع اين كتاب است كه ما در نوشته هاي ديگران سراغ نداريم.

آشفتگي و بي نظمي ظاهري در مثنوي اصولا هرگاه كه كتابي جنبه وحي آميز داشته باشد و يا وقتي كه كتابي از سر هجوم فكر بر متفكر ايجاد مي شود همين آشفتگي ظاهري در او ديده مي شود. دانشمنداني كه از سر نبوغ چيزي نوشته اند و بر آنها تهاجم فكري حاكم بوده است و انديشه ها از هر طرف به آنها حمله مي كرده و آنها مجال جمع آوري و تنظيم و التزام بخشيدن به آنها را نداشته اند ، در كتابشان نوعي آشفتگي و پراكندگي و بي نظمي ظاهري ديده مي شود و پس از آنهاست كه دانشمندان بعدي كه مي آيند همان انديشه ها را التزام مي بخشند و هركدام را در جاي خود مي نشانند و به اين ترتيب آن دانش شكل رسمي و مدرسي پيدا مي كند. كتاب مولوي به نظر من از همين قبيل است و آنقدر انديشه ها بر ذهن جوشان او هجوم مي آورده كه اصولا مجال ضبط نداشته است.

شروح و خلاصه هاي مثنوي به گمان من براي آغاز كردن مطالعه مثنوي و به خاطر، نهادن نخستين گامها و آشنا شدن با انديشه هاي محكم مولانا بايد از متشابهات آن پرهيخت و در عين حال به خاطر اينكه ذهن ما عموما با كتب مدون خو گرفته و اين كتاب از آن نظم تدويني بهره مند نيست ، بايد به مجموعه هايي پرداخت كه اين نظم تدويني را براي اين كتاب فراهم آورده اند. همچنانكه گفتيم ، مثنوي از ابتدا كتابي بود كه مورد نظر عموم دانشمندان و متفكران بود و همه مي كوشيدند تا به نحوي ، شرحي بر اين كتاب بنويسند و رازهاي آن را توضيح بدهند و آنرا تا آنجا كه ميسر است براي خوانندگان و علاقه مندان آسان كنند. به اين ترتيب ، علاوه بر شروحي كه بر مثنوي نوشته شده ، خلاصه هايي هم براي اين كتاب تنظيم شده است، من در اينجا به برخي از آنها اشاره مي كنم: يكي از بهترين خلاصه ها ، كتابي است به نام" لب لباب مثنوي" از "ملا حسين كاشفي" كه در قرن هشتم- نهم مي زيسته كه ابتدا انتخابي از مثنوي به نام " لباب مثنوي " انجام داده بود و سپس از ميان آن انتخابها ، انتخاب ديگري صورت داده و به اين ترتيب كتاب لب لباب مثنوي را فراهم آورده است. اين كتاب چنانكه گفتم ، كتاب مثنوي را نظم تدويني بخشيده است. آنچه كه ملا حسين كاشفي و ديگران در مورد اين كتاب انجام داده اند اين است كه پس از مولوي ، وقتي كه آن گوهرها از انبان ضمير او بيرون ريخته، آنها آمده اند و اين گوهرها را دسته بندي كرده اند و به اين ترتيب وقتي كه خواننده في المثل مي خواهد ببيند كه مولوي راجع به عشق ، عرفان ، جوع ، راجع به طريقت ، در مناجات خداوند ، در نعت پيامبر و ...، چه گفته ، مجموع آنها را يكجا به رشته كشيده اند و در برابر چشمان خواننده قرار داده اند. يكي ديگر از اين كتابها ، كتابي است به نام "مرعات المثنوي" كه متعلق به قرن خودمان است . در اين كتاب داستانهاي مثنوي هم آمده است. مي دانيد كه مولوي ، همواره سخن گفتنش در قالب داستانها بوده ، منتها تعقيب كردن داستانها در مثنوي براي نوآموز ، كار بسيار دشواري است. به اين ترتيب ، " تلمذ حسين " كه اين كتاب را جمع آوري كرده ، داستانها را پيراسته كرده يعني آنچه كه شكل خالص داستان است آورده و تمام آنچه را كه مربوط به حكمت ها و معرفتها بوده ، آنها را به جاهاي ديگري منتقل كرده است.    در نوبتهاي بعد ان شاءالله ، شروحي كه بر مثنوي نوشته شده و همچنين سبك خاصي كه مولانا در تنظيم و به رشته كشيدن اين كتاب داشته است ، مورد بحث قرار خواهيم داد .

والسلام عليكم و رحمه الله.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 15:43 توسط استفاده از مطالب با ذکر منبع و نویسنده |

هلـــه  نومیـــد  نباشی  کـــه  تـــو  را  یـــار  بــراند

گـــرت  امروز  بـــراند  نــه  کـــه  فـــردات  بخواند

در  اگر  بر  تو  ببندد  مرو  و  صبر کـــن  آن جا

ز پس صبر تـــو را او به ســـر  صـــدر  نشاند

و اگــر  بر تو ببندد  همه  ره‌ها  و  گذرهــا

ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند... مولوی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 15:37 توسط استفاده از مطالب با ذکر منبع و نویسنده |

ای خنک آن را که پیش از مرگ مرد

یعنی او از اصل این زر بوی برد

 مـرگ تبدیلـی که در نـــوری روی

 نه چنان مـرگی که در گـوری روی

مثنوی

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1392ساعت 23:44 توسط استفاده از مطالب با ذکر منبع و نویسنده |

اگرچه اواخر دیماه است وفصل زمستان،اما گرمای محبت دوستان موافق ، سردی زمستان و رنج سفر را مطبوع می سازد و خوشآیند.از شب گذشته بارانی ملایم درحال ریزش است ،  مدتی نه چندان طولانی را در پارکینگ جنب آرامگاه سعدی ، در خودروها می مانیم ، باران بند می آید وابرها پراکنده می شوند. فضای لاجوردی آسمان ، شفاف است و دلربا . می توان زیبایی انعکاس آنرا بر گنبد آرامگاه شیخ به خوبی دید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 14:58 توسط استفاده از مطالب با ذکر منبع و نویسنده |

بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد

نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد

صبوح آمد صبوح آمد صبوح راح و روح آمد

خرامان ساقی مه رو به ایثار عقار آمد

صفا آمد صفا آمد که سنگ و ریگ روشن شد

شفا آمد شفا آمد شفای هر نزار آمد

حبیب آمد حبیب آمد به دلداری مشتاقان

طبیب آمد طبیب آمد طبیب هوشیار آمد

سماع آمد سماع آمد سماع بی‌صداع آمد

وصال آمد وصال آمد وصال پایدار آمد

ربیع آمد ربیع آمد ربیع بس بدیع آمد

شقایق‌ها و ریحان‌ها و لاله خوش عذار آمد

کسی آمد کسی آمد که ناکس زو کسی گردد

مهی آمد مهی آمد که دفع هر غبار آمد

دلی آمد دلی آمد که دل‌ها را بخنداند

میی آمد میی آمد که دفع هر خمار آمد

کفی آمد کفی آمد که دریا در از او یابد

شهی آمد شهی آمد که جان هر دیار آمد

کجا آمد کجا آمد کز این جا خود نرفتست او

ولیکن چشم گه آگاه و گه بی‌اعتبار آمد

ببندم چشم و گویم شد گشایم گویم او آمد

و او در خواب و بیداری قرین و یار غار آمد

کنون ناطق خمش گردد کنون خامش به نطق آید

رها کن حرف بشمرده که حرف بی‌شمار آمد

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1392ساعت 2:10 توسط استفاده از مطالب با ذکر منبع و نویسنده |

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1392ساعت 1:27 توسط استفاده از مطالب با ذکر منبع و نویسنده |

عید فطر بر همه ی عزیزان مبارک باد

عيد آمد و ما خانه ي خود را نتكانديم
گردي نسترديم و غباري نستانديم
ديديم كه در كسوت بخت آمده این عید
از بيدلي آن را زدر خانه برآنديم
هر جا گذري غلغله ي شادي و شور است
ما آتش اندوه به آبي ننشانديم
آفاق پر از پيك و پيام است، ولي ما
پيكي ندوانديم و پيامي نرسانديم
احباب كهن را نه يكي نامه بداديم
و اصحاب جوان را نه يكي بوسه ستانديم
من دانم و غمگين دلت، اي خسته كبوتر
سالي سپري گشت و ترا ما نپرانديم
صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند
ما اين خرك لنگ زجويي نجهانديم
ماننده افسونزدگان، ره به حقيقت
بستيم و جز افسانه ي بيهوده نخوانديم
از نه خم گردون بگذشتند حريفان
مسكين من و دل در خم يك زاويه مانديم
طوفان بتكاند مگر "اميد" كه صد بار
عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم


مهدي اخوان ثالث

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت 18:54 توسط استفاده از مطالب با ذکر منبع و نویسنده |

به دنبال خدا نگرد...

خدا در بیا بانهای خالی از انسان نیست ...

خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست ...

خدا در مسیری است که به تنهایی آن را سپری می کنی نیست ....

خدا آنجا نیست ...

به دنبالش نگرد.

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست.

در قلبی است که برای تو می تپد ...

خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد ...

خدا آنجاست ...

خدا در خانه ای است که تنهایی در آنجا نیست ، در جمع عزیز ترین هایت است ...

خدا در دستی است که به یاری می گیری ...

در قلبی است که شاد می کنی ...

در لبخندی است که به لب می نشانی ...

خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست ...

لا به لای کتاب های کهنه نیست...

این قدر نگرد.

گشتنت زمانی است که هدر می دهی ...

زمانی که می تواند بهترین ثانیه ها باشد.

+ نوشته شده در شنبه سوم تیر 1391ساعت 16:5 توسط استفاده از مطالب با ذکر منبع و نویسنده |

غزلي از مولاناي بلخ را انتخاب نموده ام و میخواهم كه در بارهء اين غزل چند سطري بنويسم.

شمس بي خبر ناپديد ميشود و مشام جان مولانا از رايحهء لطف او محروم ميماند. مولانا علاقه و نياز روحاني به شمس داشت، وقتي اطلاع حاصل ميكند كه ( صنم گريز پا اش ) ، بعد از اين همه فراق كه حتي مولانا را تا سرحد جنون كشانيده بود، به قونيه ميرسد، اين غزل را كه آغاز بهار است، ميسرايد. به باغ جانش مژده ميدهد كه بوي بهار و حلاوت نسيم بهاري از جانب شمس ميرسد. بوي بهاريكه باغ جان مولانا را سرسبز و تازه ميسازد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 15:7 توسط استفاده از مطالب با ذکر منبع و نویسنده |

بهار آمد ، بهار جان جهان / غزلی از مولانا

"بهار جهان "

باز بنفشه رسید ، جانب سوسن دُوْتا

باز گل لعل پوش ، می‌بدراند قبا

بازرسیدند شاد، زان سوی عالم چو باد

مست و خرامان و خوش ، سبزقبایان ما


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 14:59 توسط استفاده از مطالب با ذکر منبع و نویسنده |

شعر زیبا با موضوع پاییزاز مولانا

 

ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان
بر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان بنگر نشان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 19:58 توسط استفاده از مطالب با ذکر منبع و نویسنده |

او كيست كه رداي سفيد پوشيده وبر بلنداي قله با صلابت ايستاده.اوكيست ؟كه بر بلنداي كوه عرفان هميشه مقيم بوده وهست.اوانسانيست از جنس ما در ظاهر اما جنس او نيمي زميني است ونيم ديگر آسماني او فرياد ميدارد كه من از تبار عشقم ....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 15:1 توسط استفاده از مطالب با ذکر منبع و نویسنده |

كوزه گر مدتها بود كه به دنبال خاك مرغوبي مي گشت ،اما مي خواست تمام هنرش را به خرج دهد وزيباترين ظروفي را كه تا حالا كسي مثل آن را نديده ودر خانه هيچ كسي نظير آن وجود ندارد را خلق كند.به او گفتم :...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 14:58 توسط استفاده از مطالب با ذکر منبع و نویسنده |

بیا ای گل تر از گل ها

به لب آمد زهجرت دیگر ای جانان من جانم

بیا دوری مکن زین بیش و بیش از این مرنجانم

پرستو از سفر برگشت و گل خندید و عید آمد

همه در باغ و بستانند و من در خانه زندانم

مکن تاخیر آگر اندیشه  دیدار من داری

که نوروز است و روزی زین مناسب تر نمی دانم

بیا در سال نو با من صمیمی باش تا من هم

هوادارت چنان باشم که هستم با دو چشمانم

شبی ای گل تر از گل ها بیا مهمان من شو تا

تو را چون جانگرامی دارم و بردیده بنشانم

زمن ای کرده جا در جان تمام هستیم بستان

ولی بگذار لبخندی به جایش از تو بستانم

شب عید است و مردم از حلول سال نو نو خندان

من اندر حسرت سالی که از کف داده گریانم

تو بی«طالب »توانی زیست شکی نیست اما من

خدا میداند ای زیبا که روزی بی تو نتوانم

شعر از شاعر محلی سرای جنوب "شهر خشت" سید طالب هاشمی است در آن سالها که در بوشهر مهربان بودم خوشبختانه بارها در شب شعر ها ایشان را ملاقات کردم اما شوربختانه دوستی دست نداد!!!!

+ نوشته شده در شنبه ششم فروردین 1390ساعت 1:51 توسط استفاده از مطالب با ذکر منبع و نویسنده |

عالم بزرگ ،محمد بن جریر طبری

      در قرنی که ابو جعفر محمد بن جریر از شهر آمل مازندران طلوع کرده وعالم اسلام را به وجود خویش آرایش داده است ،یعنی در اواخر قرن سوم واوایل قرن چهارم ،علوم دینی ،مانند :فقه وحدیث وکلام وقرائت وتفسیر ،روی به کمال نهاده وائمه واستادان بزرگ ظهور کرده بودند ودر هر شهر وقریه ،شیخی فقیه ،ومحدثی استاد ومفسری نامی و…مجالس درس ومحافل افاده واستقاضه باز نموده ،ودر هر بازار ،وراقان یعنی کتابنویسان وکتابفروشان  ماهر وبا سواد به استکتاب وتدوین وتوزیع کتبی که از زیر دست اساتید خارج شده ،مشغول یودند ؛علوم تاریخ واخبار عرب وعجم وعلم انساب ورجال نیز پایه ومایه کاملی پذیرفته ودر ردیف سایر علوم قرار گرفته بود .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 10:35 توسط استفاده از مطالب با ذکر منبع و نویسنده |

پنج شنبه های نورانی رمضان

...پرنده ی خوش نوای لحظه های بحرانی روح من، باز هم برایم راه راست را بنواز و شوری  به پا کن ، سمرقند تنهایی ام را پر از شهد های ناب کن ، شرافت بخارا را عمیق تر معنا کن ، کوچه های بلخ را با جام وجودت جلالی تازه بخش و خراسان خیالم را وسعتی جاودانه تا یک دنیا دانایی را بتواند درک کند...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 20:36 توسط استفاده از مطالب با ذکر منبع و نویسنده |

اين نوشتار سعي دارد به برخي از كاركردهاي جامعه شناختي عيد قربان به عنوان يكي از بزرگترين اعياد اسلامي بپردازد و اينكه چگونه اين عيد سعيد تأثيرات مثبتي را در جامعه امروزي به همراه دارد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389ساعت 14:59 توسط استفاده از مطالب با ذکر منبع و نویسنده |

مقدمه:

    قطع نظر از افسانه ها، هيچ سند قاطعي كه حكايت از سر سپردگي حافظ به يك پير (مرشد-شيخ) واقعي؛ يعني مشايخ طربقت داشته باشد در دست نيست . اما سخن از پير و مرشد و خضر و دليل راه و نظاير آن در ديوان خواجه بسيار است :

              در بيابان فنا گم شدن آخر تا كي             ره بپرسيم مگر پي به مهمات بريم

و اين نشان دهنده اين مطلب است كه حافظ نيز معتقد به پيري راستين است تا راه را بنماياند و مسير را هموارتر سازد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389ساعت 14:53 توسط استفاده از مطالب با ذکر منبع و نویسنده |

 

     فيلسوفي همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در يک جنگل بودند و درباره ي اهميت ملاقات هاي غيرمنتظره  گفتگو مي کردند. بر طبق گفته هاي "استاد" تمامي چيز هايي که در مقابل ما قرار دارند به ما "فرصت يادگيري" و يا "آموزش دادن" را مي دهند. در اين لحظه بود که به درگاه و دروازه محلي رسيدند که عليرغم آنکه در مکان بسيار مناسب واقع شده بود، ولي ظاهري بسيار حقيرانه داشت. شاگرد گفت: "اين مکان را ببينيد. شما حق داشتيد. من در اينجا اين را آموختم که بسياري از مردم، در بهشت بسر مي بردند، اما متوجه آن نيستند و همچنان در شرايطي بسيار بد و محقرانه زندگي مي کنند."

برداشتي از داستان گــاو، اثر : "پائولو كوئيلو"   http://wwww.sttu.ac.ir/amozesh/index.php?option=com_content&view=article&id=75&Itemid=111

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 13:56 توسط استفاده از مطالب با ذکر منبع و نویسنده |

 

عیدانه

بیا ای  یار رعنایم  ز پیشانی گره وا کن

سفیر عید می آید دمی بنشین تماشا کن

زشور عید می رقصند تمام مردم این شهر

 تو هم گرعیش میخواهی بیادستی ببالا کن

عید امد و عید امد

دلی چون آینه داردکسی که سجده میکارد

بیا یکدم درآن بنگرنهانت راتو پیدا کن

صلاﺓ عید بر پاشد گلابی زن به اندامت

به گرمای وجود خود قیامت را توبرپاکن

بده دست محبّت رابه دست آرزومندی

بقای نام گرخواهی به احسانش مسّما کن

به شبهای عزیزقدراگرشستی روانت را

بیا قدرش بدان جانا تو با مردم مدارا کن

رهاکن رخت بد بینی که عیدفطرمی آید

لباسی تازه ای میپوش دلت مانند دریا کن

دهانی پرشکرداری  مزن نیش زبانت را

تو جام   تلخ دنیا  را زکندویت  گواراکن

اگردلداده ی حقّی بدست آوردل زاری

بنه برزخم اومرهم به لبخندی دلش وا کن

غنیمت دار ای هاتف دمی اندر بر یاران

توکزفردا نه ای آگه به فردا فکرفردا کن؟    

                                                 استاد سالاری به مناسبت  عید فطر 89

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 15:10 توسط استفاده از مطالب با ذکر منبع و نویسنده |

مطالب قدیمی‌تر